
|
چه خوب كه گاهي روباه ذهن آنچنان با زيركي به جاي لكه هاي سياه، چهارگوشه اي روشن و نوراني را به باورمان مي نشاند! از مرزهاي خيالي مي توان عبور كرد .... مي توان غبارهاي انديشه را زدود و آنگاه .... هيچ نمي ماند براي بازي كودكانه ذهن. چهار گوشه جهان خيالين را مرزي نيست براي انسان در بند خاك! میان نثر علما و عرفا تفاوتی ماهوی و بنیادی وجود دارد، نه در دوره انحطاط، بلکه در دوره شکفتگی اندیشه و بیان، زبان حال این دو نثر یکی نیست. موضوع شریعت مسایل اولیه و تکالیف روزانه زندگیست. وقتیکه شریعت به عبادات میپردازد و مثلاً از نماز صحبت میکند، توجهش به شرایط، قواعد و ضوابط بهجاآوردن تکلیف است، نه حضور قلب و حال روحانی نمازگزار و ارتباطش با مبدأ؛ یا مثلاً در حج، صحبت بر سر مناسک و جنبه عملی امر است در آداب احرام و سعی صفا و مروه و غیره و غیره، نه در معنای باطنی و علوی این زیارت. چون طریقت از همانجایی شروع میشود که آدم خاکی میل به جایی و حالی دیگر میکند. موضوع طریقت، سیر و سلوک انسان است، مسافرت باطنی که از قرارگاه خود به راه میافتد و به طرف منزلهای ناشناخته فراتر، آنطرف مرزهای دم دست و معین میرود. تجربه عرفانی تجربهای نفسانی، متعالی و دگرگونکننده است. زبان عرفان، بیان دشوار این تجربه، بیان این حال است. عرفان از امری، حالی، چیزی پیوسته گذرنده و در سیر و سلوک، از تجربهای درونی که در جای خود نمیایستد، صحبت میکند. پس زبان محکوم به پرواز است، به گذشتن و فراگذشتن دائمی.
ببینید عارف بزرگ قرن ششم هجری، روزبهان بقلی شیرازی، درباره شطح چه میگوید:
پس در سخن صوفیان شطح مأخوذ است از حرکات اسرار دلشان... چون بینند نظایرات و مضمرات غیب و اسرار عظمت، بیاختیار مستی در ایشان درآید، جان به جنبش آید، سر به جوشش درآید، زبان به گفتن درآید...»
اساساً عرفان امر راز و سر است. شناخت عرفانی و وصول به حق، اگر آیین و آدابی معین دارد، باید به دل عارف برات شود. با تحصیل علم به دست نمیآید، کار کشف و دیدار است. عارف شاهد رازی است که نه فقط دیگران از آن خبر ندارند، بلکه گفتنی هم نیست؛ در تنگنای کلام نمیگنجد.
نگاهی به عطار، سهروردی و عینالقضات و نسفی نشان میدهد که عشق، وحدت، ساقی، باده، جام، یار، روی، آیینه، مستی، جنون، سیمرغ، عالم غربت، عالم مثال، اشراق، شهود، تجلی... و بسیار مفهومها و کلمههای دیگر، که هر آشنای به ادب فارسی میشناسد، چه نقش عمیق، پیچیده و چندجانبهای در بیان مقصود اهل طریقت دارند؛ اینها فقط اصطلاحات مجازی، سمبل و ایماژ نیستند و مسأله فقط در حد سبک و شیوه بیان باقی نمیماند.
عرفای ما به زبان فارسی روی آوردند؛ نه برای اینکه زبان ملی بود، بلکه برای اینکه زبان مادری بود؛ در حقیقت به آن روی نیاوردند، در آن بودند و در آن هستی مییافتند. پیوند آنها با زبان فارسی فقط انگیزه یا طبیعت «اجتماعی- سیاسی» و ملی نداشت؛ در درجه اول پیوندی وجودی (existential) بود. آنها، هم در زمینه معرفت و وصول به حق (امر معنوی) و هم در رفتار اجتماعی (امر ملی) در مقابل علمای دین، خلافت بغداد و دستگاه حکومت قرار داشتند، در زمینه زبان هم با آنها همدل و همزبان نبودند.
فرهنگ عرفانی نه به این معنا دنیوی است و نه به معنایی که در فقه و کلام و حدیث و اصول و تفسیر و... می بینیم دینی است. نمیتوان گفت فرهنگ عرفانی را چهجور میشود تعریف کرد. به هر حال، تعریف هر چه باشد، قدر مسلم اینست که فرهنگ عرفانی (در دوره اعتلا، نه انحطاط) گاه در کنار و معمولاً رویاروی دستگاه دین و دولت قرار داشت .. و از خلافت بغداد، که هر دو را در خود جمع داشت، و از نمایندگان رسمی دین و دولت روگردان بود. به این ترتیب، عرفان– غیرمستقیم و ناخودآگاه– در جایگاهی ایرانی، ملی و «درونمرزی» مأوا گرفت و عملاً در سیر تاریخ ما به صورت پناهگاه روح ایرانی درآمد.
قدر مجموعة گل مرغ سحر داند و بس |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 20:0 توسط کمند |
|
|
مسئله ى نفس در مباحث عرفانى از مباحث محورى است ، چرا كه در تمام مسائلى كه عرفان مطرح مى كند ، تزكيه و تصفيه ى نفس مورد توجّه قرار گرفته است . كسى كه نفس سركش را رام نكرده و غرايز و شهواتش را با برنامه هاى الهى مقيّد ننموده و از خود نگذشته و روى دل به سوى قبله ى حقيقى نكرده باشد ، هرگز نمى تواند در جمع عارفان الهى قرار گيرد . بى ترديد تهذيب و تزكيه ى نفس از اهداف مهم و اساسى انبياى الهى بوده است . تمام بدبختى هايى كه در دوره ى حيات ، گريبانگير بشر است ، علّت ومنشأيى جز پيروى از هواى نفس نداشته و ندارد . از صاحب نفس شريره نمى توان توقّع خير داشت و اگر خيرى هم از او صادر شود به دايره ى حبط كشيده مى شود . نفس مهذّب و تزكيه شده ، در آخرت آراسته به چهار سرمايه ى عظيم و ابدى مى شود : 1 ـ علم بدون جهل . 2 ـ ثروت بدون فقر . 3 ـ عزّت بى ذلّت . 4 ـ حيات بى موت . آراستگى نفس به اين چهار ويژه گى ارزشمند از ماده ى فلاح ، كه براى تزكيه ى نفس ، در قرآن به كار رفته است استفاده مى شود . چنانكه راغب اصفهانى در المفردات متذكّر شده است . ( وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا * قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا ) . « نفوس آلوده كه نفوس ناقصه اند ، از خير و رحمت محروم ، و از رسيدن به عنايت حضرت محبوب ممنوعند » . از اهمّ وظايف انسان كه در رأس وظايف اوست ، مخالفت با خواسته هاى غير مشروع نفس است . در آثار اسلامى از اين مخالفت تعبير به جهاد اكبر تعبير شده است . عاشقان حق و ارادتمندان يار و سالكان طريق عشق ، تا زنده بودند از شرّ نفس در وحشت بودند ، تا جايى كه بزرگمردى مانند رسول اسلام در دعاهاى خود به پيشگاه محبوب عرضه مى داشت : أَعُوذُ بِاللهِ مِنْ شُروُرِ أَنْفُسِنا . راستى در صورت آلوده بودن نفس به رذايل ، و اسير بودن به دست انواع گناهان آيا مى توان دعوى محبّت حضرت او را اعلام داشت ؟! و آيا مى توان خرد را بنده و مؤمن به او معرّفى كرد ؟! مراحل نفس عارفانِ عاشق ، براى نفس هفت منزل برشمرده اند كه بايد براى رسيدن به مقصود ، به درجه ى نهايى آن ، كه حالت مرضيّه بودن است رسيد . 1 . نفس امّاره در اين مرحله ـ چنانكه در سوره ى يوسف آيه ى 53 به آن اشاره شده است ـ نفس حيوانى در زندگى انسان غلبه ى كامل و سلطه ى شديد دارد . با بودن حالت امّارة بالسّوء ، نفس ناطقه به هيچ وجه نمى تواند رخسارهِ ملكوتى خود را تجلّى دهد . از نفس امّاره جز آثار حيوانيّت و بهميّت سر نمى زند . همه ى كارها و حركات و سكنات انسان در اين مرتبه ، نشانى از طبيعت حيوانى است و نفس او هميشه به شرارت و بدى امر مى كند . انسان آلوده به گناه نبايد فراموش كند كه رغبت ، ميل و اشتهاى به گناه ، از نشانه هاى مهم اسارت نفس امّاره است ، و اجابتِ دعوت نفسى كه همواره انسان را به نافرمانى فرا مى خواند ، خسارتِ جبران ناپذيرى را به دنبال خواهد داشت . از نظر قرآن كريم و روايات معصومان (عليهم السلام) انسان در اين حال ، فرق چندانى با حيوان ندارد و بلكه در پاره اى خصوصيّاتِ حيوانى از حيوان نيز بدتر است . . انسان سالك در اين مرحله ، با غلبه كردن بر قوّه هاى حيوانى و مادّىِ جسم كه رابطه ى مستقيمى با نفس امّاره دارند سر و كار دارد و بايد آنها را براساس فرامين و دستورهاى شرعى رام نمايد . 2 . نفس لوّامه در اين مرحله كه آيه ى دوم سوره ى قيامت به آن اشاره دارد ، قواى عقلى كم كم شروع به نشو و نما مى كند و انسان بيدار شده و ميان كارهاى نيك و بد تميز مى دهد .در اين حال يك حسّ درونى او را از ارتكاب بدى باز مى دارد ، ولى اين امر درونى هنوز ضعيف است و تأثير چندانى ندارد ، پس از ارتكاب هركار بدى انسان را دچار يك نوع پشيمانى مى كند . اين توبيخ و ملامت از نفس حيوانى سر نمى زند ; و بطور قطع اين ندا ، صداى نفس ناطقه و يا روح ملكوتى است كه انسان را به كسب فضيلت دعوت مى نمايد . اينكه بيشتر بزرگان دين و اولياى مبين و عرفاى آگاه ، گوشه نشينى و اشتغال به مناجات و نماز و روزه و دورى از زندگى روزانه را براى چند ساعت توصيه نموده اند ، فقط براى اين است كه انسان لحظاتى به خود آيد و از وسوسه هاى نفس حيوانى آزاد و فارغ شود و تحريك هاى خارجى را فراموش نمايد و آتش حرص ها و شهوت هاى خود را مدّتى خاموش سازد ، تا بتواند نداى آسمانى روح را از درون خود بشنود . سالك در اين مرحله نيز بايد به رام كردن ومطيع نمودن همان نيروهاى مرموز نفس مشغول شود . 3 . نفس ناطقه يا متفكّره در اين مرحله قوّه ى تفكّر و تميز در نفس انسانى به خوبى ظهور كرده و نشو و نماى محسوسى پيدا مى كند . قدرت نفس در اين مرحله ، نتيجه و محصول كوششى است كه انسان نسبت به تربيت نفس و تهذيب و تزكيه آن داشته است : ( وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ ) . « هركس بكوشد ، بطورقطع به نفع خود كوشيده است » . سه مرحله ى فوق براى سالك ، دوره ى غلبه و تسلّط بر نفس است و وظيفه ى او مراقبت و هدايت و گاهى جنگ با نفس مى باشد . بايد سينه را به سختى ها و زحمت ها و رنج هاى فراوان سپر ساخت ، و به اين معنا يقين داشت كه هيچ رنج و دردى بى سود و بدون مزد نمى ماند . در اين رنج ها و كوشش ها مقصود كشتن نفس نيست ; بلكه رام كردن او و انداختن قوايش در مجراهاى جديد صالح سودمند و علوى است ، بطورى كه همه ى هوس ها و حس ها با الهام گرفتن از وحى ، خادم قلب پاك و اراده ى عقلى و الهى نفس ناطقه شوند . 4 . نفس عاقله يا ملهمه در اين مرحله قوّه ى تعقّل نشو و نماى كامل ، و با قوه ى اراده ى عقلى تجلّى و ظهور مى كند . در اين مرحله حاكم اصلى عقل است و به وسيله ى اراده ى عقلى ، احكام و اوامر عقل در همه ى شئون زندگى جارى خواهد گشت . ( وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ) . اين دوره را بنابر آيات فوق از اين رو مرحله ى نفس ملهمه مى توان ناميد كه در نفس سالك ، نخستين بار پرتو الهام ربّانى افكنده مى شود . مرحله ى چهارم از آنجا كه در ميان سه مرحله ى اول و سه مرحله ى بعد برزخى است ، از اين رو به موجب قانون تكامل و برزخيّت ، داراى اشكال و صور و قواى هر دو طرف ( مراحل ذكر شده و آنچه ذكر خواهد شد ) مى باشد . در اين مرحله قواى پست و حيوانى ، آخرين درجات قوّت و توان خود را به كار خواهند برد تا موقعيّت خود را نگاهدارى كنند ، و از اين حيث هم در دل سالك كه مشغول تزكيه ى نفس است ، انقلاب ها و طوفان هاى بسيار قوى و بلكه خونين سر مى زند ، ولى سرانجام قواى پست حيوانى و آمال و هوس هاى خود پرستانه ى نفسانى ، مغلوب انوار قاهره ى قواى برتر معنوى گشته ، ظلمت ، جهالت و غفلت مغلوب نور معرفت و فضيلت خواهد شد . چون اين حقيقت در دل عارف ظهور كرد ، سكوت و آرامش ، با نور الهام ، مشام جان او از فيض آسايش درونى و استراحت وجدانى كه نتيجه ى پيروزى بر نفس حيوانى است ، برخوردار خواهد گشت و لذّت غلبه ى بر نفس را خواهد چشيد . سالك در اين مرحله ى از تزكيه ى نفس ، كم كم شروع به چيدن ميوه ى شيرين زحمت ها ، كوشش ها ، ناكامى ها ، رياضت ها و مقاومت هايى كه با متانت و توكّل و ايمان تحمّل نموده مى كند . ( وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ) . « كسانى كه در راه ما بكوشند آنان را به راههاى خود راهنمائى مى كنيم » . از اين زمان است كه سالك عملاً وارد مراحل بالاتر شده ، واقعيّت آن همه حقايق را كه درباره ى مقام و حالات گوناگون تزكيه ى نفس ، مانند مكاشفات و الهام و جذبه و ذوق و اشتياق شنيده بود ، حالا از روى يقين احساس مى نمايد ، و قوّت قلب و قوّه ى توكّل و ايمان و اعتمادش بر الطاف و فيوضات و هدايتِ پروردگار ، روز به روز قوى تر مى گردد . 5 .نفس مطمئنّه در مرحله ى چهارم كه شرح آن گذشت ، با وجود تكامل يافتن قوّه ى تعقّل و اراده ى عقلى ، باز زندگى انسان خواه فردى يا اجتماعى ، به كلّى از خطا و گناه محفوظ نخواهد ماند ، چرا كه قواى نفسانى و حيوانى به كلّى ريشه كن نشده و به عبارت درست تر تبديل به قواى روحانى نگشته و هنوز خام و نرسيده اند . از اين رو در بيشتر اوقات ، همان قواى حيوانى بروز كرده و اظهار حيات و توان و قدرت خواهند نمود . اين حال در مسير زندگىِ سالك بارها پيش مى آيد ، و گاهى او را گرفتار وحشت و حيرت و نوميدى مى سازد . ولى عارفان بينادلى كه اين مراحل را پشت سر گذاشته اند ، از پيدايش اين احوال ما را آگاهى و دلدارى داده اند . پس در اين حال و در اين حال برگشتها و تنزّلهاى ناگهانى ، نبايد دل از دست داد ، و نوميد و مضطرب گرديد ; بلكه بايد به مراقبت افزود و با جان و دل آن حوادث ناگوار و حالهاى پر اضطرار را پذيرفت و به رفع آنها كوشيد . چرا كه شرط سلوك و مقتضيّات تزكيه ى نفس همين است . ولى در اين مرحله ى پنجم كه نفس عنوان صفت مطمئنّه به خود مى گيرد ، طورى در مقام خويش استوار و برقرار خواهد بود كه ديگر ترس لغزيدن ، سقوط ، مغلوب هوس ها ، فريب هاى نفس حيوانى و گرفتار وسوسه هاى شيطانى شدن باقى نخواهد ماند . آيينه ى غيب نماى دل عارف و آسمان زندگى اش از ابرهاى سياهِ درياى هوى و هوس ها پاك شده و ماهِ دلرباىِ روحِ ملكوتى و با شكوه خود را در آن آسمان پاك تجلّى خواهد داد و نمونه هاى جلوه هاى روح سبحانى خواهد شد . در اين مقام است كه جنگ با نفس ، با پيروزى كامل عقل خاتمه مى يابد ، و نفس حيوانى رام و فرمانبر سالك مى شود و عارف از زنجير هوس ها و تحريك ها و هيجان هاى شديد نفسانى آزاد مى شود ، و حتى بدن هم پيرو اراده ى الهى او شده و يك راهوار باربردارى مى گردد . 6 . نفس راضيه اين مرحله مقام عشق و وادى هيجان انگيز رضا و تسليم است . در اين مرحله نفس انسانى به محك امتحان سنجيده مى شود ، و در بوته ى مصايب درونى و روحى ، در آتش شك و شبهه و تزلزل و بيم و اميد كه آنها را مغلوب كرده بود يك بار ديگر گداخته خواهد شد ; تا به كلّى صافى و خلوص خود را به دست آورد و پايدار شود . بنابراين ، اين مرحله مقام فداى نفس و ميدان جانبازى است ، نفس ناطقه ى انسانى بايد شايستگى درك لطف ، محبّت ، عنايت ، فيض جبروتى و لاهوتى را به نمايش بگذارد . و در راه عشق خدايى براى فدا كردن خود نيز حاضر و بلكه مشتاق قد باشد . اين مقام عرصه ى عشق بازى مجازى نيست ; بلكه در اين جا با جان بايد به طور حقيقى بازى كرد ، و حتّى هزاران جان را فداى نام و عشق محبوب نمود ، و پاى كوبان و رقصان به پاى دار وصل شتافت . در اينجاست كه ديگر فرقى بين مشيّت آفريدگار و اراده ى بنده ى او نخواهد ماند ، و انسان از روى معرفت حقيقى اجرا كننده ى اراده ، بلكه يارى دهنده ى اجراى نقشه ى آفرينش و تكامل جهان خواهد گشت . اين مرحله از يك طرف مقام فداى نفس و تسليم و رضاى محض است ، و از طرف ديگر هنگام تجلّى انوار كشف ، و الهام ، و وصال است . در اين مقام ديگر سايه ى جدايى و پرده ى ناتوانى وجود ندارد ، زيرا نور عشق و معرفت سرتاسر زندگى باطنى و ظاهرى عارف را فرامى گيرد و او خطى جز در رضاى حق و تسليم شدن به اوامر و اراده ى او نمى بيند و نمى شناسد . در اين مقام انتظار وصل با شعله ى آتش جانسوز عشق ، همه ى نيروهاى مخالف و اضداد طبيعت گداخته و با هم درآميخته مى شود و به قوّه هاى حيات بخش بندگى مى گردند . 7 . نفس مرضيّه اين مرحله بالاترين و آخرين مقام كمال نفس انسانى است ، اين مقام ، مقامِ وصل و يگانگى نفس ناطقه با روح است . در مرحله ى ششم ، رضا و خرسندى از طرف عاشق بود ، ولى عاشق از رضاى معشوق به طور كامل مطمئن نبود و فقط آثارى از خرسندى محبوب را گاهى احساس مى نمود ; ولى در مقام هفتم اطمينان قلبى براى نفس ناطقه حاصل مى شود ، بدين جهت نفس در اين مرتبه ، مرضيّه خوانده شده است ، به اين معنى كه خداى متعال نيز رضاى خود را از نفس ناسوتى اظهار و عشق خود را به وى اثبات و اعلام مى نمايد . در اين مقام ، نفس ناطقه با يقين عينى و بلكه با حقّ اليقين مى داند و مى فهمد كه عشق دو طرفى است ; يعنى محبوب نيز پا بسته ى مهر او بوده است ; بلكه او شوريده تر از اين مجنون ناسوتى است، چنانكه در حديث قدسى آمده است : اى فرزند آدم ! من دلباخته ى توأم و اين براى تو پنهان است ، پس تو هم دلباخته ى من باش . آرى ! در اين مقام ، پرده از روى آن سرّ خفّى ، كه آفريدگار شيفته ى آفريده ى خويش است ، از پيش چشم عارف برداشته مى شود ، چنانكه از يكى از عارفان عاشق نقل شده كه گفته بود : سى سال خدا را مى طلبيدم ، سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه او طالب بود و من مطلوب . احساس و ادراك رسيدن نفس به مقام رضا ، هر روز و هر ساعت و بلكه هر دم كه سالك در دل خود ذوق آن را خواهد چشيد ، خود بزرگترين حظّ روحانى و فيض آسمانى و سرور جاودانى است . در اين مقام است كه نفس ناسوتى نه تنها نداى «أنت الحبيب وأنت المحبوب» را مى شنود ; بلكه در صفات محبوب شركت مى كند ، زيرا در اين مقام اراده و آرزوى عاشق و معشوق ، يعنى نفس ناطقه و حق ، يكى شده است . البتّه براى رسيدن به مرحله ى نهايى كه مقام رضا است بايد اراده و عمل را بعنوان سلاح برداشت . اراده و عمل به قواعدى كه تنها از طريق انبيا و امامان به ما رسيده است . در اين سير و سفر پيروى كردن از دستورهاى غير خدا و مكتب هاى به اصطلاح عرفانىِ بشر ، عين گمراهى است و نه تنها آدمى را به جايى نمى رساند ; بلكه در وادى هلاكت انداخته و عمر او را ضايع مى كند . |
|||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 6:13 توسط کمند |
|
|
مکاتب عشق :
نخست مقایسهای از دو مکتب کلاسیک و رومانتیسم به عمل میآوریم: ۱-کلاسیکها بیشتر آرمانینگر هستند و حال آنکه رومانتیکها میکوشند گذشته از بیان زیباییها و خوبیها که هدف کلاسیک هاست زشتی و بدی را هم نشان بدهند. 2_ کلاسیکها خرد را اساس شعر کلاسیک میدانند و حال آنکه رومانتیکها بیشتر پابند احساس و خیال پردازی هستند. 3_ کلاسیکها تیپها و الهام آثار خویش را از هنرمندان یونان و روم قدیم میگیرند و حال آنکه رومانتیکها از ادبیات مسیحی و رنسانس و افسانههای ملی کشورهای خویش ملهم میشوند و همچنین از ادبیات معاصر ملل دیگر تقلید میکنند. در دوره رمانتیسم ارسطو جای خود را به شکسپیر داده است. 4_ کلاسیکها بیشتر طرفدار وضوح و قاطعیت هستند و رومانتیکها به رنگ و جلال و منظره اهمیت میدهند. آنها ترجیح میدهند که به جای سرودن اشعار منظم و یکنواخت با شعاری بپردازند که بیشتر شبیه نثر (چه از لحاظ آهنگ و چه از لحاظ مضمون، تصویری و متنوع باشد. این مکتب به آزادی، شخصیت (فرمانروایی من)، هیجان و احساس ها، گریز و سیاحت و سفرهای جغرافیایی در آثار خود بسیار اهمیت قائل است. هنرمند در آن به کشف و شهود میپردازد و به افسون سخن و به اهمیت واژه بی اندازه آگاه است. خلاصه اینکه رومانتیک ذهنیمدار است یعنی نویسنده خود در جریان نوشته اش مداخله میکند و به اثر خود جنبه شخصی و خصوصی میدهد.
سلطنت ارديبهشت مجید ضرغامی
غم دريا دلان را با که گويم !؟ تا تو دوباره باز آئي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 6:12 توسط کمند |
|
|
طلب – عشق – معرفت – استغناء – توحيد- حيرت و فنا يعني بقاء در ذات او يا فناء في الله.
گفت ما را هفت وادي در ره است چون گذشتي هفت وادي درگه است چون فرود آيي به وادي طلب پيشت آيد هر زماني صد تعب
جد و جهد آنجات بايد سالها زانكه آنجا قلب گردد حالهادوم مرحله عشق: درين وادي وجود طالب و سالك مالامال از عشق و شوق و مستي مي گردد و چون صراحي لبريز مي شود. عشق وجودش را چنان پر مي سازد كه يكسره آتش سوزان مي شود و در تب و تاب مي افتد. عشق به پروردگار به صورت عشق به همه مظاهر هستي كه جلوه رخ دوست هستند، نمودار مي گردد و در عين سوز و گداز و اشتعال درون سر تا پا خوبي و صفا و صلح و آشتي مي گردد. مي سوزد و به ياد دوست، همه كس و همه چيز را دوست مي دارد:
زنده دل بايد درين ره مردكار تا كند در هر نفس صد جان نثار
درين حال سالك خود را در مسير و جريان كل كاينات مي بيند و با تمام ذرات هستي همراه و همراز مي گردد؛سوم مرحله معرفت: كه عبارت است از شناخت و به نظر عرفا اصل معرفت شناخت خداوند و به قول هجويري كه در كشف المحجوب مي فرمايد: «معرفت حيات دل بود به حق، و اعراض سر جز از حق، و ارزش هر كس به معرفت بود و هر كه را معرفت نبود بي قيمت بود. نسبت به نفس خود و ذات حقيقت شناخت پيدا مي كند و چشم دل و جان وي، چشم سر و چشم دروني وي باز مي شود و بنا به تعبيري در اينجاست كه عارف پاكدل چشم جانش به حقايق و رموز دستورهاي دين و هدف انبياء باز مي گردد:
جان ما را تا به حق شد چشم باز بس كه گفت و بس گل معني كه رفت
پاك رو داند كه در اسرار عشق بهتر از ما راهبر نتوان گرفت
چهارم مرحله استغنا: درين مرحله صوفي و سالك چنان به «او» متكي مي گردد كه از همه چيز و همه كس جز او بي نياز مي گردد: و خود را در كوي امن و رجا مستغني مي يابد و از همه مال و مقام و جلوه هاي وسوسه انگيز زندگي بيكباره دل مي كند و طمع مي برد:
اي بس كه چو پروانه پر سوخته زان شمع در كوي رجا دامن پندار گرفتيم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 6:10 توسط کمند |
|
|
هفت شهر عشق را عطار گشت .........ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم برون از شرع هر راهی که خواهی رفت گمراهی خلاف دین هر آن علمی که خواهی خواند شیطانی
مرد عارف طبق نص صريح قرآن حق را در وجود هر انساني مي جويد كه متقي تر است، در مسلمان، در زرتشتي، در ارمني و مسيحيان ديگر، در يهودي راستين، در هندو و بودايي و سرخ و سفيد و زرد و سياه كه همه آفريده اويند چرا كه فرمود ما شما را آفريديم (خطاب به همه انسانهاست، مگر آنكه انسان يا فرقه و گروهي را بشناسيم كه آفريده او نباشد !) و شمار را به فرقه ها و شعبه ها و قبيله هايي تقسيم كرديم براي شناخت، «ان اكرمكم عندالله اتقاكم» هر كس از شما كه متقي تر و صالح تر و پاك تر باشد. عزيزترين شما در نزد ماست. براي مرد عارف اهل دلي كه حاضر نيست موري را بيازارد كه «جان دارد و جان شيرين خوش است» چگونه مي تواند مردمي را كه خداوند آفريده بيازارد و يا تعصبات نژادي و فرقه اي داشته باشد؟ او مي داند: هدف عرفان بينايي و بصيرت دروني است و اگر آدم به اين مرحله برسد خواهد توانست چشم برهم نهاده همه آفاق و انفس را سير كند. فرسنگها دورتر را بنگرد و همه چيز را ببيند و رابطه اي همچون رابطه ميان پيامبر اكرم «ص» با اويس قرني برقرار سازد كه هرگز يكديگر را نديده بودند ولي از كوچكترين حركات و سكنات يكديگر باخبر بودند و به قول حضرت راز: طريقت چو ز اسرار دين خداست شريعت ازين سر قويم و بپاست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 6:8 توسط کمند |
|
|
شیدائی
اگر « شیدایی » را از انسان بازگیرند، هنر را باز گرفته اند؛ شیدایی جان هنر است، اما خود ریشه در عشق دارد. شیدایی همان جنون همراه عشق است؛ ملازم ازلی عشق، جنون و شیدایی عاطف و معطوف هستند و مُرادف با یکدیگرند. این کیست این، این کیست این، هذا جنون العاشقین
|
||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 6:6 توسط کمند |
|
|
داستانی از هفت وادی عشق عطار داستان شیخ صنعاء
داستان حکايت عاشق شدن پيري است از پيران صوفيان که در اطراف بيت الحرام به روايتي هفتصد و به روايتي چهارصد مريد داشته است و تمام واجبات ديني و شرعي را انجام داده و عبادات زيادي براي آخرت خود ذخيره داشته است. از قضا يک شب در خوابي مي بيند که از مکه به روم افتاده و بر بتي مدام سجده مي کند. پس از اين خواب او پي مي برد که زمان سختي و دشواري (آزمايش الهي - يکي از عقبات صعب سلوک) فرا رسيده: يوسف توفيق در چاه اوفتاد عقبه اي دشوار در راه اوفتاد او بايد خودش را به آزمايش الهي بسپارد. وي در حالي که به نجات و حفظ دين خود اميد دارد با جمع کثيري از مريدان خود، راهي شهر روم مي شود. در آن شهر شيخ بر دختري ترسا، ساکن يکي از ديارات مسيحي که (اين دير) در روم (بيزانس) عاشق مي شود. ناگزير بحکم آنچه در رويا به او نموده بودند عازم روم مي شود و آنجا گرفتار عشق دختري ترسا و روحاني صفت مي گردد و براي خاطر معشوق ايمان مي دهد و ترسائي مي خرد و چنان در عشق ظاهر گرفتار مي شود که خمر مي خورد و زنـّار مي بندد و خوک باني پيشه مي کند و دست از اسلام و مسلماني مي شويد. مريدانش سعي مي کنند تا با پند و اندرز شيخ گمراه خود را به راه آورند و چون از تغيير وضع شيخ خود مأيوس مي شوند از او قطع اميد مي کنند و به حجاز برمي گردند و گزارش اعمال او را به مريدي که هنگام سفر روم غايب بود مي دهند. او آنها را سرزنش مي کند که چرا شيخ خود را در چنان حالي رها کرده اند و شب هنگام با تضرع و زاري از خدا مي خواهد تا شيخش را از گمراهي نجات بخشد. سرانجام خواجه کائنات (ص) را در خواب مي بيند که به او بشارت رهايي شيخ را مي دهد. روز ديگر او با مريدان عازم روم مي شوند و شيخ را که زنـّار بريده از نو مسلمان شده است با خود به حجاز مي آورند. اما دختري که باعث آن ماجري شده بود پس از مراجعت شيخ احوالش دگرگون مي گردد و عاجز و سرگشته ديوانه وار سر در پي شيخ مي نهد و به دست او اسلام مي آورد و جان شيرين را سر ايمان خود مي نهد: *****************************
باز کــــن پنجــــــره ای رو به نــــگاهم ای دوست دور از آیینه چشــــــم تو به هم می مانند صبحــــگاهان که برآرم نفــــــس از سوز جگر من که در حاثه چون کـــــوه مــــــقاوم بودم کسیت غیر از تو که از راه وفــا دریابد دل سنگین تو با این همه بی رحمی ها این منم عاشق بیچاره که در شادی و غم چشم از افتاده ترین عاشق خود باز مگیر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 6:5 توسط کمند |
|
|
هفت وادی عرفان هفت شهر عشق عطار
گم شدم در خود چنان كز خويش ناپيدا شدم شبنمي بودم ز دريا غرقه در دريا شدم سايه اي بودم ز اول بر زمين افتاده خوار راست كان خورشيد پيدا گشت ناپيدا شدم ز آمدن بس بي نشان و ز شدن بي خبر گو بيا يك دم برآمد كامدم من يا شدم نه، مپرس از من سخن زيرا كه چون پروانه اي در فروغ شمع روي دوست ناپروا شدم در ره عشقش قدم در نِه، اگر با دانشي لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم چون همه تن مي بايست بود و كور گشت اين عجايب بين كه چون بيناي نابينا شدم خاك بر فرقم اگر يك ذره دارم آگهي تا كجاست آنجا كه من سرگشته دل آنجا شدم چون دل عطار بيرون ديدم از هر دو جهان من ز تأثير دل او بيدل و شيدا شدم .وادی.. در لغت به معني رودخانه و رهگذر آب سيل؛ يعني زمين نشيب هموار کم درخت که جاي گذشتن آب سيل باشد و هيمنطور به معني صحراي مطلق آمده است در اصطلاح شيخ عطار مراحلي است که سالک طريقت بايد طي کند و طي اين مراحل را به بيابانهاي بي زينهاري تشبيه کرده است که منتهي به کوههاي بلند و بي فريادي مي شود که سالک براي رسيدن بمقصود از عبور از اين بيابانهاي مخوف و گردنه هاي مهلک ناگزير است و آنرا به واديها و عقبات سلوک تعبير کرده است .در منطق الطير هفت وادي. از اين قرار :- طلب - عشق- معرفت - استغنا- توحيد -حيرت - فقر و فنا
طلب : در لغت بمعني جستن است (( سالکي است که از شهوت طبيعي و لذات نفساني عبور نمايد و پرده پندار از روي حقيقت براندازد و از کثرت به وحدت رود تا انسان کاملي گردد ..آنرا گويند که شب و روز به ياد خدايتعالي باشد در هر حالي (کشف المحجوب)-عشق : بزرگترين و سهمناک ترين وادي است که صوفي در آن قدم مي گذارد. معيار سنجش و مهمترين رکن طريقت است. عشق در تصوف مقابل عقل در فلسفه است به همين مناسبت تعريف کاملي از آن نمي توان کرد چنانکه مولانا گويد:عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت معرفت : معرفت نزد علما همان علم است و هر عالم به خدايتعالي عارف است و هر عارفي عالم. ولي در نزد اين قوم معرفت صفت کسي است که خداي را به اسماء و صفاتش شناسد و تصديق او در تمام معاملات کند و نفي اخلاق رذيله و آفات آن نمايد و او را در جميع احوال ناظر داند و از هوا جس نفس و آفات آن دوري گزيند و هميشه در سروعلن با خداي باشد و باو رجوع کند.استغناء.: تجريد: ترک اعراض دنيوي است ظاهراً و نفي اعراض اخروي و دنيوي باطناً و تفصيل اين جمله آنست که مجرد حقيقي آن کسي بود که بر تجرد از دنيا طالب عوض نباشد بلکه باعث بر آن تقرب بر حضرت الهي بود ..خالي شدن قلب و سر سالک است از ماسوي الله و بحکم "فاخلع نعليک" بايد آنچه موجب بُعد (دوري) بنده است از حق از خود دور کند ..توحيد : در لغت حکم است بر اينکه چيزي يکي است و علم داشتن به يکي بودن آنست و در اصطلاح اهل حقيقت تجريد ذات الهي است از آنچه در تصور يا فهم يا خيال يا وهم و يا ذهن آيدحيرت : يعني سرگرداني و در اصطلاح اهل الله امريست که وارد مي شود بر قلوب عارفين در موقع تامل و حضور و تفکر آنها را از تامل و تفکر حاجب گردد.فقر و فنا : حقيقت غنا آنست که مستغني باشي از هر که مثل تست و حقيقت فقر آنست که محتاج باشي بهر که مثل تست ..فنا عدم احساس سالک است بعالم ملک و ملکوت و استغراق اوست در عظمت باري تعالي و مشاهده حق.*********** سیمرغ پرنده دانش و حکمت ((سيمرغ، حقيقت کامله جهان است که مرغان خواستار او پس از طي مراحل سلوک و گذشتن از عقبات و گريوهاي مهلک کوه قاف خود را به او مي رسانند و خويش را در او فاني مي بينند.))پرندگان منظومه منطق الطیر عطار ::منطق الطير : مأخوذ است از آيه شريفه: «و ورث سليمان داود و قال يا ايها الناس علمنا منطق الطير واوتينا من کل شي ء ان هذا لهو الفضل المبين» (سوره نمل آيه 16)- در تفاسير قرآن کريم از مرغان مختلفي که با سليمان (ع) سخن گفته اند و او گفتار آنان را براي پيروان خود ترجمه فرموده است. اسم برده اند و جهت مزيد اطلاع ر. ک. : تفاسير فخررازي ج 6 ص 556 و بيضاوي ج 2 ص 194 و کشف الاسرار ج 7 ص 189 و ابوالفتوح ج 4ص 153- اين کلمه را شعراي فارسي زبان به همين معني در اشعار خود بسيار آورده اند.هدهد : در فارسي پويک و شانه سر را گويند.مرغيست بدبو که بر زباله آشيان سازد، بر بدنش خطوط و رنگهاي فراوان است و کنيه او ابوالاخبار و ابوثمامه و ابوالربيع و ابوروح و ابوسجاد و ابوعياد است. گويند که از بالاي آسمان آب را در زير زمين ببيند همانطور که آدمي آنرا در شيشه ببيند. گفته اند که هدهد راهنماي سليمان بود بر آب و آن چنان بود که سليمان هرگاه که خواستي نماز گزارد هدهد او را ره نمودي به آب و در بيابان زمين را مي کندند و به آب مي رسيدند تا سليمان با آن غسل مي کرد يا وضو مي ساخت.بلبل : نمونه مردمان جمال پرست وعاشق پيشه است.طوطي : حيوانيست ثاقب الفهم ونرم خو که قوه تقليد اصوات و قبول تلقين را بسيار داراست. ارسطا طاليس گويد براي تعليم طوطي او را جلوي آينه نهيد و از پس آن صحبت کنيد تا او خوب تقليد کند ..در اينجا نمونه آن دسته از مردمان اهل ظاهر و تقليد است که به دنياي باقي و حيات جاويد اعتقاد دارند و به آن سخت پابندند .طاوس : پرنده ايست عزيز و جميل و عفيف الطبع و اهل ناز و تبختر است و بر خويش سخت معجب است در مثنوي نمونه اي از مردم منافق و دو رنگ است که براي نام و ننگ جلوه گري مي کند و همّ خود را صرف صيد خلق و شکار آنها مي نمايد و از نتيجه عمل خود نيز بي خبر است ..ولي در اين جا نمونه اهل ظاهر است که تکاليف مذهب را به اميد مزد يعني به آرزوي بهشت و رهايي از عذاب دوزخ انجام مي دهد.بط : مرغابيست و اين کلمه عربي محض نيست ..و در مثنوي کنايه است از حرص و آز که يکي از عوامل شيطان رجيم و نفس عاقبت سوز است..در اينجا نمونه مردمان عابد و زاهد است که همه عمر گرفتار وسواس طهارت و شستشواند..کبک : نمونه مردم جواهر دوست که همه عمر خود را صرف جمع آوري انواع جواهرات و احجار کريمه و يا اشياء قيمتي و عتيق مي نمايند.هماي : مرغيست افسانه اي که گويند استخوان خورد و جانوري نيازارد و بر سر هر کس سايه افکند پادشاه شود ..باين صورت که در شهرها و ممالک هنگام انتخاب پادشاه اين مرغ را به پرواز مي آورده اند و بر هر کس که مي نشست او را شاه مي کردند- در اينجا نمونه ايست از مردان جاه طلب که از زهد و عبادت براي جلب حطام دنيوي استفاده مي کنند و از راه عزلت و عبادت ظاهري درصدد بر مي آيند که ارباب مملکت و سياست را بخود جلب نمايند و براي خود دستگاهي داشته باشند...بوف : پرنده ايست بنحوست مشهور و آن دو قسم مي باشد کوچک و بزرگ؛ کوچک را جغد و بزرگ را بوم خوانند ..طائريست منزوي و منفرد و حرام گوشت ..در اينجا کنايه است از مردم زاهد و منزوي که گنج مقصود را در انزوا و خلوت وانعزال (گوشه گيري و عزلت نشيني) و گوشه گيري و بريدن از خلق و اجتماع مي جويند.باز : قدما باز را حيواني متکبر و تنگ خُـلق تصور مي کردند ..در اينجا نمونه مردم درباري و اهل قلم است که بعلت نزديکي به شاه هميشه بر ديگران فخر و مباهات مي نمايند و تکبر مي فروشند و از سپهداري و کله داري خويش سوء استفاده مي نمايند
بوتيمار : نام مرغيست که بر لب آب نشيند و آب نخورد و گويند تشنه است و آب نخورد مبادا آب تمام شود آنرا مرغ «غم خوراک» گفته اند ... در اينجا نمونه اي از آندسته از مردم خسيس است که مواهب زندگاني را از خود و ديگران دريغ مي دارند، نه خود از آن متمتع مي شوند و نه مي توانند از تمتع ديگران لذت برند.کوه قاف :در فرهنگها آمده است: «قاف» نام کوهيست که گرداگرد عالم است و گفته اند که از زمرد است و پانصد فرسنگ بالا دارد و بيشتر آن در ميان آبست و هر صباح چون آفتاب بر آن افتد شعاع آن سبز نمايد و چون منعکس گردد کبود شود..کوهيست از زبرجد که برگرد زمين است و پانصد فرسنگ بالاي اوست گرد برگرد آب دارد و چون آفتاب بر وي تابد شعاع سبز آن بر آب آيد و منعکس شود و آسمان از آن لاجوردي نمايد و اگر نه آسمان بغايت سپيد است ..و نيز آورده اند که «ذوالقرنين» (اسکندر- پسرخاله حضرت خضر) گرد عالم مي گشت تا بکوه قاف رسيد و گرد کوه قاف کوههاي خرد ديد. رب العالمين کوه را با وي بسخن آورد تا از وي پرسيد که ما انت؟ تو چه باشي و نامت چيست؟ گفت منم قاف گرد عالم در آمده . گفت اين کوههاي خرد چيست گفت اين رگهاي من است و در هر بقعتي و در هر شهري از شهرهاي زمين از من رگي بدو پيوسته. هر آن زمين که بامر حق آنرا زلزله خواهد رسيد مرا فرمايد تا رگي از رگهاي خود بجنبانم که با آن زمين پيوسته تا آنرا زلزله افتد ..حاصل کلام آنکه «قاف» که ممکن است با کاف البرز مرتبط باشد و اساطير آن از اساطير مربوط به البرز سرچشمه گرفته باشد، اصل و اساس و پايه و مايه همه بلنديهاي جهان و منزلگاه ايزد و مهر و فروغ و روشني و صفا بوده است و در قرآن کريم مظهر قدرت و قدوسيت گرديده و در اساطير با ذوالقرنين که به مطلع و مغرب شمس رسيد سخن گفته است .." قاف" را سرزمين دل و سر منزل سيمرغ جان و حقيقت و راستي مطلق دانسته اند که همه سعي سالک صرف رسيدن به آن مي شود اما رسيدن باين سرزمين مقصودها بدون زحمت و مشقت و گذشتن از عقبات صعب سلوک ممکن نيست و سالک ناگزير است که براي گذشتن از اين راه بي نهايت که هر شبنمي در آن صد موج آتشين است، همرهي خضر کند و دل و جان به هدهد سليمان سپارد تا او که از مخارف اين طريق هولناک آگاه است او را بقله اين کوه بي زينهار برساند و کيفيت اين منزلگاه عجيب را که قلب و فؤاد و دل از آن اصطلاح مي کنند به او نشان دهد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 6:3 توسط کمند |
|
|
جدايی و فاصلهای كه ممكن است ميان عقل و عشق پيدا شود به اختلاف و تفاوت در مراتب آنها مربوط میشود؛ يعنی آن جا كه عقل در يك مرحله و موضع خاص، متوقف گشته و از سير به مراتب بالاتر باز میماند، مورد نكوهش عشق واقع میشود. چنان كه عشق نيز وقتی به امور پست و فرومايه تعلق پيدا كند در آن جا وابسته و اسير شود از نكوهشهای عقل بركنار نخواهد ماند.
منشاء پیدایش عقل و عشق امری واحد و یگانه است و در پایان، سیر و سلوک و سرانجام تطورات و تکامل انسان نیز متحد و همراه خواهندبود. این واقعیت نیز به هیچ وجه قابل انکار نیست که در طی مراحل زندگی و برخی از مراتب هستی انسان، ممکن است عشق و عقل از یکدیگر فاصله بگیرند و حتی به نکوهش شدید از یکدیگر نیز بگشایند.
تنها تفاوت و اختلافی که در میان این دو طریق تحقق دارد این است که طریق عقل و حکمت به شماری از اشخاص ویژه اختصاص پیدا میکند در حالی که طریق معرفت دینی عام است و جمهور مردم از آن بهره مند میشوند.
رهروان خسته را احساس خواهم داد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 6:2 توسط کمند |
|
|
غایب همیشه حاضر تو کجائی ..تو کجائی؟؟ آنچه سالک در راهی که با کوشش خود میسازد و پیش میرود، در مییابد، همان سماع بانگ آب است که از همین رفتن و حرکت حاصل میشود. رسیدن به آب اگر امکانپذیر باشد، با غرق شدن یکی است. سالک راه حقیقت" تا وقتی بر راه است، هستی دارد و چون رسید، نیست میشود. آن وقت از کدام رسیدن و رسیدن کی سخن میتوان گفت؟ عشق حقیقت بلاست و انس و راحت در او غریب، زیرا که فراق به تحقیق در عشق دُویست، و وصال به تحقیق یکی است. باقی سر به سر پندار وصالست نه حقیقت وصال
عطار عارف است. راه مقصد در همین چشمانداز برای او مطرح است. مقصد مرغان در «منطقالطیر» جستن پادشاهی است که تنها نام دارد، هیچ نشانی ندارد. این در حقیقت مقصد نیست، فرا مقصد است و مقصودی مجازی. به سبب همین مقصود و مقصدِ نامدارِ ناپیداست که راه هم از پیش پیدا و معین نیست؛ نه از اندازهی آن کس آگاه است، نه کسی که رفته از آن بازگشته است: گفت ما را هفت وادی در ره است/ چون گذشتی هفت وادی درگه است
این راه طبیعی است که بینشان و ناپیدا باشد. چون، چنانکه گفتیم، با حرکت و رفتن رهرو است که پدید میآید و رهرو خود اگر برسد محو میشود. پس که خبر میآورد؟ چون نیست نهایت ره عشق/ زین ره نه نشان و نه اثر بود
در چنین راهی، باید پای گذاشت و نباید توقع رسیدن به پایان داشت، چون راه عشق بیپایان است و آنچه اهمیت دارد همین راه رفتن و حرکت است و این گونه پای در راه گذاشتن مستلزم درد است، نه خردمندی؛ و عطار هر نفسی را که بی این درد بگذرد تاوانی بر نفس خویش میداند: تجربهی وصلی شهودی و گذرا، سالک را کفایت است تا از رنج راه دمی بیاساید و شوق ادامهی راه در وی افزونی گیرد. باشد که سرانجام به فنا رسد و لا شود تا به الا الله برسد:
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 6:1 توسط کمند |
|
|
گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را جواب سوالم تو باشی اگر دلم جراتش قطره ای بیش نیست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 5:59 توسط کمند |
|
|
«هرآنچه دیده بیند دل كند یاد.» انسان به هیچیك از قوای ادراكی خویش به اندازه چشمش اطمینان ندارد. این نكته را در جریان حضرت ابراهیم(ع) كه درخواست كرد تا چگونگی زنده كردن مردگان را به چشم خود ببیند و نیز در جریان درخواست دیدار حضرت موسی در كوه طور آشكارا مشاهده میكنیم. به نظر نگارنده این ذوق حضور و علاقه به دیدار انسانها در رواج دو مكتب مؤثر بوده است: - مكتبهای بتپرستی و مظهر پرستی تعلق عشق، به معدوم است نه به موجود. و این اشتباه و غلط است كه موجود را معشوق بدانیم، بلكه موجود را همیشه به عنوان مظهری از معشوق حقیقی باید در نظر گرفت و حتی گاهی خیالی از موجود به عنوان معشوق یا مظهر معشوق مطرح میشود. چنانكه آنچه در ذهن مجنون بود، خیالی از «لیلا» بود كه شاید چندان هم با واقعیت مطابق نبود. و شاید عامل تفاوت دید مجنون با دیگران همین صورت خیالی لیلا باشد كه تنها در ذهن مجنون بود و لذا دیگران «مو» میدیدند و مجنون «پیچش مو»! ز تو هر هدیه كه بردم به خیال تو سپردم/ كه خیال شكرینت فر و سیمای تو دارد به پایان آمد این دفتر حكایت همچنان باقی/ به صد دفتر نشاید گفت وصفالحال مشتاقی
در عالم پیر هر كجا برنایی است/ عاشق بادا كه عشق خوش سودایی است!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 5:58 توسط کمند |
|
|
ج- عشق حقیقی و مجازی: د- غزالی و عشق:
ه- عشق و شوق و اشتیاق: و اما اشتیاق عبارت است از: حالتی كه پس از وصول به معشوق حاصل میشود. در صورتی كه شوق، به پیش از وصول مربوط است و این اشتیاق عبارت است از تلاش عاشق برای رسیدن به نهایت اتحاد و فنا در معشوق. و لذا عرفای بزرگ گفتهاند: «شوق با دیدار خاموش میشود، اما اشتیاق فزونی میگیرد.» و- آثار عشق مجازی: - عشق یك بشارت است: از آنجا كه انسان موجودی است با تركیب مادی و معنوی، با نیمی از فرشته و نیمی از حیوان، طبعاً وجودش تحت تأثیر گرایشهای متضاد و مختلفی خواهد بود: شود، بشارتی است از حركت او به سوی كمال و بریدنش از جهان ماده. از اینجاست كه عرفا در عشق به زیبارویان، عفت را مطرح میكنند. یعنی عشقی كه در آن به تعبیر ابنسینا شمایل معشوق حاكم باشد نه سلطه شهوت. و لذا عرفا توجه به زیباییها را میستایند و بیتوجهی نسبت به آنها را نكوهش میكنند. چنانكه شیخ بهایی میگوید:
عشق به عنوان یك رهبر و راهنما: قنطره.. به زبان عربیست که یعنی پل .لذا عشق مجازی پلی است به سوی حقیقیت عشق عشق مجازی عامل تمرین برای تحمل زحمات عشق:
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 5:56 توسط کمند |
|
|
- نكتههایی در رابطه با عشق:
پس همه موجودات از عشق بهرهای دارند و این عشق برای آنان ذاتی است.
عشق و اختیار: اما صدرالمتألهین عشق را به دور از حیات و شعور قابل تحقق نمیداند و اگر كسی كلمه عشق را در موجودات بیجان و بیشعور به كار برد، به عنوان تشبیه و مجاز خواهد بود در سریان عشق حیات و شعور شرط نیست و چون در حقیقت، عشق همان وابستگی مراتب وجود به یكدیگر است بنابراین، علم و شعور از مفهوم عشق خارجند. اگرچه از دیدگاه عدهای هرگز عشق از شعور جدا نبوده باشد در صورتی كه عشق را ذاتی بدانیم، دیگر مطرح كردن شرط شعور و حیات لازم نخواهد بود و عملاً هم عشق با عقل و انتخاب و اختیار چندان سازگار نیست. و دیگر اینكه از دیدگاه عرفا، حیات و شعور هم، در سراسر عالم هستی جریان دارد و این شعور و حیات یك امر نسبی است كه تابع میزان كمال موجودات است. به این معنا كه هرچه موجود كاملتر باشد، آگاهی بیشتر است به موضوع عمومیت حیات و شعور. در قرآن كریم و احادیث و اخبار هم اشاره شده و ملاصدرا و عرفا هم بر این مطلب تأكید دارند
چنانكه مولوی میگوید: |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 5:53 توسط کمند |
|
|
2- نقش عشق در عرفان اسلامی:
"جمالی" مطلق از قید مظاهر/ به نور خویشتن، بر خویش ظاهر جمال حضرت حق در آینه حضرات پنجگانه- كه عبارتند از: عالم اعیان ثابته، جبروت، ملكوت، ملك و انسان كامل- جلوه كرده و در هر موجودی، به نسبت مرتبه وجودی آن، برخی از اسماء و صفات الهی جلوهگر و نمایان شده است. مظهر كامل آن معشوق، وجود انسان كامل است كه خلیفه اوست در جهان آفرینش، و آینه تمامنمای اسماء و صفاتش، و شاید حدیث «خلق الله آدم علی صورته» اشاره به این نكته باشد
ب- عشق در بازگشت: همین عشق به كمال و عشق به اصل خویش، انگیزه و محرك نیرومند همه ذرات جهان از جمله انسان به سوی حضرت حق است.
ج- عشق در پرستش: در متون عرفانی هم از رابعه نقل است كه میگفت:
- عشق در رابطه با دیگران: |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 5:48 توسط کمند |
|
|
عشق چیست؟ موضوع اصلی وبلاگ **منظومه عشق ** بررسی عشق از دیدگاه عرفان در اسلام است . ********** عشق هم آن حقیقت والایی است كه از سودایش هیچ سری خالی نیست و چنانكه خواهد آمد، یك حقیقت جاری و ساری در نظام هستی است و نیازی نیست كه عشق را با غیر عشق بشناسیم كه حقیقت عشق، همچون حقیقت هستی، به ما از رگ گردن نزدیكتر است. به همین دلیل انتظار نداریم كه با مفاهیم ذهنی درباره حقیقت عشق، مشكلی را آسان كنیم یا مجهولی را معلوم سازیم كه این در حقیقت با نور شمع به جستجوی خورشید رفتن است. هر كه شد محرم دل در حرم یار بماند/ و آنكه این كار ندانست در انكار بماند - عشق چیست؟ در نظام اصالت ماهیت، ذهن میتواند با ماهیتها ارتباط برقرار كند. اما در نظام اصالت وجود، وجود یك امر واقعی و عینی بوده و هرگز قابل انتقال به ذهن نیست. در نتیجه فقط با مفاهیم انتزاعی سر و كار خواهد داشت. طبعاً برای رسیدن به واقعیت، راه و روش دیگری باید در پیش گرفت كه همان سیر و سلوك است. یعنی به جای تلاش برای انتقال واقعیت به ذهن باید بكوشیم كه خود را به واقعیت برسانیم و به مرتبه اتصال و وحدت و فنا نایل آییم وگرنه از تلاش ذهنی نتیجهای نخواهیم گرفت. اما پیش از سیر در مدارج كمال نباید انتظار درك حقایق والا را داشته باشیم. با توجه به نكات مذكور، تعریف عشق مشكل و دشوار است ولیكن خوشبختانه حقیقتهای بزرگ كه در تعریف و تحدید نمیگنجند غیرقابل شناخت نیستند. بلكه این حقایق والا، از هر چیز دیگر روشنتر و آشكارترند و هر كسی كه بخواهد، مستقیماً میتواند با آن حقایق ارتباط برقرار كند اما بیواسطه، نه با واسطه كه: در قسمت بعدی میپردازیم به نقش عشق در عرفان اسلامی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 5:45 توسط کمند |
|