تبليغاتX
عشق و عرفان

عشق و عرفان

حکمت یونانیان...یا حکمت ایمانیان ...

تصویر نقاشی‌شده شیخ بهایی و ابوالقاسم میرفندرسکی (حکیم استرآباد) در تکیه میر


شیخ‌ بهاءالدین‌ عاملی‌ فرد بسیار مشهوری‌ است‌. به‌ دلیل‌ ذوفنون‌ بودن‌ در میان‌ ما ایرانیان‌ شهرت‌ افسانه‌ای‌ یافته‌ است‌. شما لاجرم‌ شنیده‌اید كه‌ پاره‌ای‌ از كارها، صنعتها، مهندسیهای‌ غریب‌ و شگفت‌انگیز را در اصفهان‌ به‌ او نسبت‌ می‌دهند. گفته‌اند كه‌ حمامی‌ ساخته‌ بود كه‌ برای‌ چند قرن‌ تا این‌ اواخر همچنان‌ روشن‌ بود و آب‌ را گرم‌ نگاه‌ می‌داشت‌ و كسی‌ سرّ این‌ روشن‌ ماندن‌ و كاركردن‌ را نمی‌دانست‌. همچنین‌ گفته‌اند كه‌ راههای‌ فاضلاب‌ اصفهان‌ را او ساخت‌ و منارجنبان‌ اصفهان‌ را نیز او طراحی‌ كرده‌ است‌.

 شیخ‌ بهایی‌ در ادب‌، در دین‌ و فقه‌ و نیز در ریاضیات‌، نجوم‌ و آنچه‌ امروز فیزیك‌ می‌نامیم‌ - یعنی‌ طبیعیات‌ - دست‌ داشت‌ و به‌ همین‌ سبب‌، نسبتهای‌ گوناگون‌ به‌ او داده‌اند. كتابهای‌ بسیاری‌ دارد. این‌ شخص‌ اصلاً عرب‌ بود و در بعلبك‌ كه‌ اكنون‌ در لبنان‌ واقع‌ است‌، متولد شد.

 چنان‌ كه‌ می‌دانید در دوران‌ صفویان‌ كه‌ تشیع‌ در ایران‌ دامن‌ گسترد، به‌ دعوت‌ پادشاهان‌ صفوی‌ پاره‌ای‌ از علمای‌ شیعه‌ جبل‌ عامل‌ و لبنان‌ به‌ ایران‌ آمدند. شیخ‌ بهاءالدین‌ عاملی‌ هم‌ یكی‌ از آنها بود. او به‌ ایران‌ آمد و به‌ دستگاه‌ سلطنت‌ پیوست‌ و همكاری‌ نزدیك‌ با آن‌ داشت‌.

 

 وی‌ در یكی‌ از نوشته‌هایش‌ می‌گوید: «من‌ اگر از لبنان‌ نیامده‌ بودم‌ و با حكومت‌ و سیاست‌ در نیامیخته‌ بودم‌، از جمله‌ زاهدترین‌ مردم‌ بودم‌»

 

و آن‌گاه‌ این‌ شعر را ذكر می‌كند كه‌:

 

من‌ كه‌ به‌ بوی‌ شبدری‌ در چمن‌ هوس‌ شدم

 برگ‌ گلی‌ نچیدم‌ و زخمی‌ خار و خس‌ شدم‌

مرغ‌ بهشت‌ بودم‌ و قهقهه‌ بر فرشته‌ زن‌

 در پی‌ صید پشه‌ای‌ هم‌ تك‌ خرمگس‌ شدم‌

 

شیخ‌ بهایی‌ چند كتاب‌ دارد كه‌ مشتمل‌ بر اشعار فارسی‌ اوست‌. این‌ كتابها نامهای‌ زیبایی‌ دارد همچون‌ «نان‌ و حلوا»، «شیر و شكر» و امثال‌ آن‌.

 

حكمت‌ یونانیان‌ و حكمت‌ ایمانیان‌، از اشعار كتاب‌ نان‌ و حلوای‌ او گرفته‌ شده‌ است‌. نان‌ و حلوا اشاره‌ به‌ نعمتهای‌ فریبنده‌ی‌ دنیوی‌ است‌. در آنجا شیخ‌ بهایی‌ به‌ پیروی‌ از مولوی‌، ما را دعوت‌ می‌كند كه‌ یك‌ نوع‌ حكمت‌ را كه‌ او حكمت‌ یونانیان‌ می‌خواند فرونهیم‌ و نوع‌ دیگری‌ از حكمت‌ را برگیریم‌ كه‌ وی‌ آن‌ را حكمت‌ ایمانیان‌ می‌خواند.

 

چند و چند از حكمت‌ یونانیان/ حكمت‌ ایمانیان‌ را هم‌ بخوان‌

و بعد اضافه‌ می‌كند:

 

كل‌ من‌ لم‌ یعشق‌ الوجه‌ الحسن‌ /  قرِّب‌ الجُلِّ الیه‌ و الرَّسن‌

یعنی‌ آن‌ كس‌ را كه‌ نبود عشق‌ یار   / بهر او پالان‌ و افساری‌ بیار

سینه‌ی‌ خالی‌ ز مهر گلرخان‌ /    كهنه‌ انبانی‌ بود پر استخوان‌

وین‌ علوم‌ و این‌ خیالات‌ و صور /   فضله‌ی‌ شیطان‌ بود بر آن‌ حجر

شرم‌ بادت‌ زانكه‌ داری‌ ای‌ دغل‌/   سنگ‌ استنجای‌ شیطان‌ در بغل‌

سوُر رسطالیس‌ و سوُر بوعلی‌ /  كی‌ شفا گفته‌ نبیِّ معتلی‌

با دف‌ و نی‌ دوش‌ آن‌ مرد عرب‌ /   وه‌ چه‌ خوش‌ می‌گفت‌ از روی‌ طرب‌

ایها القومُ الذی‌ فی‌ المدرسه‌ /    كل‌ ما حصَّلتموهُ وَسوَسه‌

فكر كُم‌ ان‌ كان‌ فی‌ غیر الحبیب‌ /  مالكم‌ فی‌ النشأه‌ الاخری‌ نصیب‌

فَاغسلو یا قوم‌ عن‌ لوح‌ القؤاد /     كل‌ علم‌ لیس‌ ینجی‌ فی‌ المعاد

ساقیا یك‌ جرعه‌ از روی‌ كرم‌ /       بربهایی‌ ریز از روی‌ كرم‌

تا كند شق‌ پرده‌ی‌ پندار را /         هم‌ به‌ چشم‌ یار بیند یار را

 

این‌ ابیات‌ را خواندم‌ تا حال‌ و هوای‌ شعر شیخ‌ بهایی‌ به‌ دست‌ شما بیاید. ببینید كه‌ ایشان‌ در چه‌ چارچوبی‌ سخن‌ گفته‌ و ما را دعوت‌ به‌ چه‌ معنایی‌ می‌كند.

چند و چند از حكمت‌ یونانیان

 حكمت‌ ایمانیان‌ را هم‌ بخوان‌

روایتی‌ است‌ كه‌ پاره‌ای‌ از محدِّثان‌ از پیامبر آورده‌اند كه‌ ایشان‌ گفته‌اند؛ باقی‌مانده‌ غذای‌ مؤمن‌ شفاست‌. شیخ‌ بهایی‌ به‌ این‌ روایت‌ اشاره‌ می‌كند ولی‌ می‌گوید، پیامبر اسلام‌ كی‌ گفته‌ كه‌ باقی‌مانده‌ غذای‌ بوعلی‌ و ارسطو شفاست‌؟ شما كه‌ پس‌مانده‌های‌ فكری‌ آنها را می‌خورید شفای‌ روحی‌ پیدا نمی‌كنید. آن‌ حكمت‌ یونانیان‌ است‌ و این‌ حكمت‌، امت‌ اسلام‌ و تمدن‌ اسلامی‌ را در زیر لگدهای‌ خود خفه‌ كرده‌ است‌. حالا نوبت‌ كشیدن‌ نفسهای‌ تازه‌ و پاك‌ است‌. نوبت‌ چنگ‌ زدن‌ در حكمت‌ ایمانیان‌ است‌.

آن‌ كس‌ را كه‌ نبود عشق‌ یار

 بهر او پالان‌ و افساری‌ بیار

 

كسی‌ كه‌ از عالم‌ مهر و محبت‌ و عشق‌ بی‌خبر است‌ حیوانی‌ بیش‌ نیست‌، برای‌ او پالان‌ و افسار باید آورد.

سینه‌ی‌ خالی‌ زمهر گلرخان

 كهنه‌ انبانی‌ بود پر استخوان‌

تا اینجا می‌بینید كه‌ سه‌ مقوله‌ی‌ فربه‌ سخن‌ رفته‌ است‌. یكی‌ حكمت‌ كه‌ قسمت‌ می‌شود به‌ حكمت‌ یونانیان‌ و دیگری‌ حكمت‌ ایمانیان‌، یعنی‌ مفهوم‌ ایمان‌ هم‌ در اینجا به‌ كار گرفته‌ شده‌ و سومی‌ مفهوم‌ مهر و عشق‌ و حسن‌ كه‌ آنها هم‌ با هم‌ مرتبطند.

 

شیخ‌ بهایی‌ در گفتن‌ این‌ سخنان‌ مبتكر نیست‌. او این‌ درس‌ را آغاز نكرده‌ است‌. آغاز كننده‌ی‌ اصلی‌ این‌ درس‌، عارفان‌ ما و در صدر آنها مولوی‌ بود. اما در مولوی‌ تعبیر حكمت‌ یونانی‌ و حكمت‌ ایمانی‌ را نمی‌بینید. تعبیرات‌ متفاوتند اما بر آنچه‌ كه‌ شیخ‌ بهایی‌ گفته‌ است‌، منطبقند.

 

در مولوی‌ شما سخن‌ از عقل‌ می‌بینید و عقلِ عقل‌.

عقل‌ همان‌ حكمت‌ یونانی‌ است‌ و عقلِ عقل‌ همان‌ حكمت‌ ایمانی‌.

عقل‌ دفترها كند یكسر سیاه‌

 عقلِ عقل‌ آفاق‌ دارد پر ز ماه‌

بند معقولات‌ آمد فلسفی

 شهسوار عقلِ عقل‌ آمد صفی‌

 

تعبیر عقل‌ و در مقابل‌ آن‌ عقلِ عقل‌ از مولانا تعبیر رسایی‌ است‌.  مولانا حكمت‌ دینی‌ و دنیوی‌ هم‌ به‌ كار می‌برد.

حكمت‌ دنیا فزاید ظن‌ و شك‌

 حكمت‌ دینی‌ برد فوق‌ فلك‌

 

شیخ‌ بهایی‌ حكمت‌ یونانی‌ و حكمت‌ ایمانی‌ را به‌ كار گرفته‌ است‌. فراموش‌ نكنید كه‌ شیخ‌ بهاءالدین‌ عاملی‌ در قرن‌ یازدهم‌ می‌زیست‌. كسی‌ است‌ كه‌ صدرالدین‌ شیرازی‌، فیلسوف‌ مشهور ایرانی‌، برای‌ مدت‌ كوتاهی‌ شاگردی‌ او را كرده‌ است‌. گرچه‌ شیخ‌ بهایی‌ به‌ فلسفه‌ اشتهاری‌ ندارد، اما بی‌خبر از این‌ ماجرا هم‌ نبوده‌ است‌. او در عصری‌ است‌ كه‌ آن‌ را عصر صفویه‌ می‌نامیم‌، دورانی‌ كه‌ محدثان‌ بسیارند. روزگاری‌ كه‌ غزالی‌ در میان‌ ایرانیان‌ آن‌ هم‌ در میان‌ شیعیان‌، مجدداً احیاء شده‌ و بازسازی‌ می‌شود.

عصری‌ كه‌ به‌ تعبیر امروزیان‌، عرفان‌ و فلسفه‌ ما رفته‌رفته‌ به‌ هم‌ می‌آمیزند تا یك‌ مكتب‌ فلسفی‌ تازه‌ای‌ به‌ نام‌ حكمت‌ متعالیه‌ از آن‌ میان‌ سربرآورد و در آفاق‌ ایران‌ سایه‌ گستر شود.

در چنین‌ دورانی‌ است‌ كه‌ شیخ‌ بهایی‌ این‌ اشعار را می‌سراید و اقتدار و اقتفای‌ به‌ پیر بزرگ‌ خود مولانای‌ روم‌ می‌كند. در انتهای‌ همین‌ كتاب‌ نان‌ و حلوا است‌ كه‌ آنجا اشاره‌ به‌ ساقی‌ می‌كند و می‌گوید كه‌ برخیز و اشعار طرب‌انگیز عجم‌ را برای‌ من‌ بخوان‌:

قم‌ و اطر بنی‌ باشعار العجم‌

 كی‌ تریح‌ الروح‌ من‌ هون‌ الهجم‌

وابتد منها ببیت‌ مثنوی

 من‌ حكیم‌ المولوی‌ المعنوی‌

بشنو از نی‌ چون‌ حكایت‌ می‌كند

 از جداییها شكایت‌ می‌كند

برخیز ای‌ ساقی‌! اشعار طرب‌انگیز پارسی‌ بخوان‌ و اولین‌ شعر پارسی‌ كه‌ برای‌ من‌ می‌خوانی‌ شعر آغازین‌ دفتر اول‌ مثنوی‌ باشد كه‌ رومی‌ فرمود: بشنو از نی‌ چون‌ حكایت‌ می‌كند.

 

بازگردیم‌ ببینیم‌ یونانیان‌ در مقام‌ حكمت‌ چه‌ كرده‌اند و چرا دوره‌ای‌ می‌رسد كه‌ شخصیتهایی‌ در جهان‌ اسلام‌ به‌ هم‌ می‌رسند و دعوت‌ به‌ روگرداندن‌ از حكمت‌ یونانی‌ می‌كنند و ما را به‌ نوع‌ دیگری‌ از حكمت‌ فرا می‌خوانند. آن‌ نوع‌ دیگر از حكمت‌ كدام‌ است‌. حكمت‌ یونانی‌ چه‌ نقصانی‌ داشته‌ است‌. فراموش‌ نكنید كه‌ جامعه‌ دینی‌ ما، مسلمانان‌ و ایرانیان‌ بالاخص‌ همیشه‌ با قصه‌ی‌ فلسفه‌ و حكمت‌ مسئله‌ داشته‌ است‌.

 

یعنی‌ تمدن‌ اسلامی‌، چنانچه‌ پاره‌ای‌ از مورخان‌ و تمدن‌شناسان‌ نوشته‌اند، اساساً حكمت‌ را یعنی‌ فلسفه‌ عقلانی‌ را، به‌ خوبی‌ و با میهمان‌نوازی‌ در خود جا نداد. فقه‌ و فقیهان‌ عزیز پرورده‌های‌ این‌ تمدن‌ بودند. حكیمان‌ می‌بایست‌ خود را جا می‌كردند. و گرچه‌ آنها را تحویل‌ نمی‌گرفتند اما خود را باید تحمیل‌ می‌كردند به‌ نحوی‌ كه‌ در حاشیه‌ی‌ این‌ تمدن‌ زندگی‌ كنند. ....‌ تمدن‌ اسلامی‌ علی‌ الاصول‌ تمدن‌ فقیه‌پرور بود نه‌ تمدن‌ فیلسوف‌پرور. اگر چه‌، فیلسوفانی‌ هم‌ داشتیم‌ اما هیچ‌گاه‌ شماره‌ی‌ فیلسوفان‌ ما به‌ شماره‌ی‌ فقیهان‌ نمی‌رسد. هیچ‌گاه‌ كتابهایی‌ كه‌ در فلسفه‌ و علوم‌ عقلی‌ نوشته‌ شده‌ است‌، تعدادشان‌ به‌ یك‌ صدم‌ كتابهای‌ فقهی‌ هم‌ نمی‌رسد. حجم‌ عظیم‌ فقه‌ و فقاهت‌ و فقیهان‌ چنان‌ بود كه‌ بر همه‌ علوم‌ دیگر سلطه‌ پیدا كرده‌ و سایه‌ افكنده‌ بود.

 

 

حكمت‌ به‌ معنای‌ حكمت‌ عقلانی‌ آن‌ هم‌ حكمت‌ یونانی‌ نه‌ سیطره‌ی‌ بسیار داشت‌ و نه‌ مشتریان‌ فراوان‌، اما همان‌ اندك‌ غلبه‌ هم‌ كه‌ با او بود، مورد پسند پاره‌ای‌ از شخصیتهای‌ علمی‌ و مسلمان‌ ما نبود. آن‌ حكمت‌ را راهزن‌ ایمان‌ می‌دانستند و رقیب‌ پیامبران‌ می‌شمردند. به‌ همین‌ سبب‌، نهان‌ و آشكار از مردم‌ و از مسلمانان‌ دعوت‌ می‌كردند كه‌ نسبت‌ به‌ حكمت‌ بی‌مهری‌ كنند و آن‌ را جدی‌ نگیرند، در عوض‌ به‌ نوع‌ دیگری‌ از حكمت‌ كه‌ حكمت‌ ایمانی‌ خوانده‌ می‌شود، رو بیاورند.

 

حتی‌ بزرگی‌ چون‌ اقبال‌ لاهوری‌، البته‌ از موضعی‌ دیگر، نه‌ از موضع‌ شیخ‌ بهایی‌ و علامه‌ مجلسی‌، این‌ ناله‌ را سر می‌دهد.

 

در ابتدای‌ این‌ كتاب‌ بازسازی‌ فكر دینی‌ در اسلام‌ می‌گوید كه‌ قرنها فكر دینی‌ ما تحت‌ سلطه‌ی‌ فكر یونانی‌ بود و هر چه‌ كه‌ قرآن‌ را تفسیر كردیم‌ و خواندیم‌، همه‌ را در پرتو آن‌ فكر و از نگاه‌ آن‌ چشم‌ دیدیم‌ و خواندیم‌. اكنون‌ وقت‌ آن‌ است‌ كه‌ از این‌ زندان‌ آزاد شویم‌.

 

 این‌ عینك‌ را از دیدگان‌ برداریم‌ و آزادانه‌تر و پاك‌تر به‌ حقایق‌ دینی‌ نظر كنیم‌. او معتقد است‌ كه‌ پیش‌فرضهای‌ یونانی‌ ما را به‌ خفگی‌ فكری‌ افكنده‌ است‌. در مغرب‌ زمین‌ هم‌ به‌ خصوص‌ در دوران‌ جدید كه‌ فلسفه‌ تحلیلی‌ و فلسفه‌ علم‌ در آنجا رشد كرد و بالید، لگد زدن‌ به‌ ارسطو و نفی‌ تفكر ارسطویی‌ مُد روزگار شد.

به‌ تعبیری‌ كه‌ از برتراندراسل‌ رسیده‌ است‌، هر پیشرفت‌ علمی‌ و فلسفی‌ كه‌ در دوران‌ جدید حاصل‌ شد، محصول‌ لگدی‌ بود كه‌ به‌ ارسطو زدند. شاید این‌ جو اكنون‌ وجود نداشته‌ باشد. شاید اكنون‌ فیلسوفان‌ و تحلیل‌گران‌ فلسفی‌ آن‌ دیار متواضع‌تر و قانع‌تر باشند. اروپا هم‌ دوران‌ ارسطوكشی‌ و ارسطو ستیزی‌ داشته‌ است‌.

 

 

هنوز هم‌ بسیاری‌ هستند كه‌ متافیزیك‌ ارسطو را قاتل‌ علم‌ و فكر می‌دانند و معتقدند كه‌ قالبهای‌ برنهاده‌ و معرفی‌ شده‌ توسط‌ او، فكر آدمی‌ را به‌ جایی‌ نمی‌رساند بلكه‌ به‌ یك‌ منطقه‌ خشك‌ و عقیمی‌ راهنمایی‌ می‌كند كه‌ در آن‌ كم‌ترین‌ خرمی‌ و سبزی‌ و آب‌ و آبادانی‌ نیست‌. لذا عجیب‌ نبود اگر متفكران‌ و فیلسوفان‌ ما هم‌ با ارسطوییان‌، یونانیان‌ و مشّائیان‌ از در ستیز درمی‌آمدند.

 

 در كلمات‌ مولوی‌ به‌خصوص‌، از موضع‌ ایمانی‌، این‌ نكته‌ بسیار به‌ چشم‌ می‌خورد. شیخ‌ بهایی‌ هم‌ از او اقتباس‌ كرده‌ اما به‌ اندازه‌ او مسئله‌ را بسط‌ نداده‌ است‌. كسی‌ چون‌ مولوی‌ كه‌ شیفته‌ و عاشق‌ یقین‌ بود، معتقد است‌ كه‌ فلسفه‌ و بحث‌ فلسفی‌ اولین‌ رذیلتش‌ این‌ است‌ كه‌ یقین‌ را از آدمی‌ می‌ستاند.

هر كه‌ را در دل‌ شك‌ و پیچانی‌ است‌

 در جهان‌ او فلسفی‌ پنهانی‌ است‌

حكمت‌ دنیا فزاید ظن‌ و شك‌

 حكمت‌ دینی‌ برد فوق‌ فلك‌

 

در موارد بسیار هم‌ این‌ مضمون‌ را تكرار كرده‌ است‌. می‌گوید.... هركس‌ دچار شك‌ است‌، دچار تردید است‌، دچار سؤال‌ است‌، دچار پیچش‌ روح‌ است‌، او یك‌ فیلسوف‌ نهان‌ است‌؛ حتی‌ اگر خود نداند مبتلا به‌ آفات‌ فلسفه‌ شده‌ است‌.

 

 

می‌گوید كه‌ دو گونه‌ حكمت‌ داریم‌: حكمت‌ دنیا و حكمت‌ دی+ن‌. حكمت‌ دنیا، شأن‌ و هنرش‌ این‌ است‌ كه‌ ما را شكاك‌ كند. ما را پرسشگر كند، ما را به‌ وسوسه‌ و تردید بیفكند. در حالی‌ كه‌ حكمت‌ دیگری‌ داریم‌ كه‌ در همان‌ ابتدا، یقین‌ را آرامش‌ را، وصال‌ را، نورانیت‌ واقع‌ را در اختیار ما قرار می‌دهد.

 


.

حكمت‌ یونانیان‌ چنین‌ فنی‌ بود كه‌ چندین‌ خصلت‌ داشت‌. من‌ آن‌ خصلتها را برمی‌شمارم‌ تا به‌ سراغ‌ ایمانیان‌ یا عقلِ عقل‌ به‌ تعبیر مولوی‌ برویم‌ و ببینیم‌ كه‌ چه‌ چیزی‌ را باید فرونهاد و چه‌ راهی‌ را باید برگرفت‌.

اولین‌ خصوصیت‌ فلسفه‌ی‌ سؤال‌ بود و تبلیغ‌ و ترویج‌ پرسشگری‌ و تحرك‌ و چالاكی‌ به‌ عقل‌ دادن‌. دعوت‌ به‌ اعتماد به‌ عقل‌ و دعوت‌ به‌ به‌ كار گرفتن‌ عقل‌. عقل‌ وقتی‌ كه‌ به‌ كار می‌افتد، دو كار بسیار مهم‌ انجام‌ می‌دهد. یكی‌ پرسیدن‌ است‌ و دیگری‌ نقد كردن‌.

 

 

مكتبهای‌ عقلانیت‌ انتقادی‌ (critical rationalism) كه‌ دستاورد جهان‌ جدید است‌، در حقیقت‌ بر همین‌ مسئله‌ انگشت‌ تأكید می‌نهند. به‌ معنای‌ اینكه‌ عقلانیت‌ فقط‌ به‌ معنای‌ فكر كردن‌ یا چیزی‌ را شنیدن‌ و فهمیدن‌ نیست‌.

 

دو عنصر بزرگ‌ و فربه‌ در عقلانیت‌ یونانی‌ وجود دارد. یكی‌ عبارت‌ است‌ از پرسیدن‌ و جرئت‌ پرسشگری‌ و دیگری‌ نقد كردن‌ و جرئت‌ نقادی‌ داشتن‌؛ یعنی‌ هیچ‌ چیزی‌ را مفروض‌ و مفروغ‌ عنه‌ نگرفتن‌ و همه‌ چیز را به‌ زیر تیغ‌ سؤال‌ بردن‌. البته‌ سؤال‌ خود نیازمند دانش‌ است‌. ذهن‌ خالی‌ نمی‌تواند سؤال‌ و نقد كند.

 به‌ تعبیر خود مولوی‌:

هم‌ سؤال‌ از علم‌ خیزد هم‌ جواب

 همچو خار و گل‌ كه‌ ازخاك‌ است‌ و آب‌

 

سؤال‌، بی‌جهت‌ و بی‌زمینه‌ در ذهن‌ انسان‌ نمی‌روید. نقد هم‌ البته‌ و به‌ طریق‌ اولی‌ چنین‌ است‌. شما باید یك‌ موضع‌ فكری‌ استواری‌ داشته‌ باشید تا از آن‌ منظر به‌ مواضع‌ دیگر نظر كنید و آنها را مورد نقد جدی‌ قرار بدهید.

اولین‌ فضیلت‌ هنر و كاركرد فلسفه‌ است‌. هنر دوم‌ آن‌ برهان‌ آوردن‌ است‌. بالاخره‌ انسان‌ باید حجت‌ بیاورد و اهل‌ استدلال‌ باشد و هیچ‌ چیزی‌ را بی‌دلیل‌ نپذیرد. این‌ سخن‌ را از ارسطو آورده‌اند و حكیمان‌ ما نیز نقل‌ كرده‌اند. هر كس‌ عادت‌ كند كه‌ حرفها را بی‌دلیل‌ بپذیرد، از پوست‌ انسانیت‌ خارج‌ شده‌ است‌.

 

«مَنْ تَعَوّد اَنْ یُصَدَّقَ بَغَیرِ دَلیل‌ فَقَد اِنْسَلَخَ مِنْ فِطْرَة‌ انسانیته‌» هركس‌ خو بگیرد با این‌ ساده‌لوحی‌ و دلخوش‌ باشد كه‌ سخنان‌ را بی‌دلیل‌ بپذیرد، زودباور و خوشباور باشد،

 

این‌ انسان‌ رفته‌ رفته‌ از انسانیت‌ فاصله‌ می‌گیرد. چیزی‌ از گوهر آدمیت‌ در او باقی‌ نمی‌ماند. دیده‌اید بسیاری‌ از افراد به‌ راحتی‌ سخنانی‌ را می‌پذیرند. یعنی‌ كسانی‌ خوشباورند و زودباورند، تحت‌ تأثیر و تبلیغات‌ و شخصیت‌ گوینده‌ و... قرار می‌گیرند. به‌ طوری‌ كه‌ فراموش‌ می‌كنند یا جرئت‌ نمی‌كنند یا اصلاً به‌ آستانه‌ی‌ دلیل‌ خواستن‌ نمی‌رسند.

این‌ عادت‌ خیلی‌ مذموم‌ را كه‌ عبارت‌ از خستگی‌ عقلانی‌ است‌، باید فرو كوفت‌ و علاج‌ كرد و باید جرئت‌ دلیل‌ خواستن‌ داشت‌. برهان‌ كه‌ در فلسفه‌ های‌ ارسطویی‌ به‌ آن‌ ارجاع‌ بسیار می‌رود، در حقیقت‌ برای‌ اثبات‌ یا ابطال‌ است‌ و علی‌ای‌ حال سخن‌ بی‌دلیل‌ مقبول‌ و مسموع‌ نیست‌.

 

خصوصیت‌ دیگر در فلسفه‌ یونانی‌ قول‌ به‌ ماهیات‌ و به‌ كلیات‌ بود. اینكه‌ هر موجودی‌ ماهیتی‌ دارد و برای‌ شناختن‌ آن‌ موجود، باید ماهیت‌ آن‌ را بشناسیم‌. این‌ یك‌ تئوری‌ در عالم‌ شناخت‌ بود و یك‌ تئوری‌ درباره‌ ساختار واقعیت‌. انسان‌، ماهیتی‌ دارد، گیاه‌ هم‌ ماهیتی‌ دارد و... شما هر چه‌ كه‌ خواص‌ گیاه‌ و انسان‌ را بدانید، اگر ماهیتش‌ را ندانید آن‌ موجود را نشناخته‌اید.

 

 این‌ كافی‌ نیست‌ كه‌ شما مثلاً بدانید گیاهان‌ از چه‌ چیز تغذیه‌ می‌كنند یا فی‌المثل‌ برگشان‌ چرا این‌ رنگ‌ است‌ یا چرا در فصل‌ دیگر برگشان‌ رنگ‌ تغییر می‌كند. اینها همه‌ عوارض‌اند. شناخت‌ گیاه‌ به‌ اینها نیست‌. شناخت‌ گیاه‌، شناخت‌ ماهیت‌ آن‌ است‌. حالا چگونه‌ می‌توان‌ این‌ ماهیت‌ را شناخت‌، حرف‌ دیگری‌ است‌. هر چه‌ هست‌ روش‌ تجربی‌ ندارد. باید توفیقی‌ و شهودی‌ داشته‌ باشید تا با آن‌ بتوانید به‌ ماهیات‌ نایل‌ شوید.

 

 .

عنصر دیگری‌ كه‌ شمار در فلسفه‌ ارسطویی‌ می‌بینید، قصه‌ی‌ یقین‌ است‌. درست‌ است‌ كه‌ فیلسوفان‌ به‌ شكاكیت‌ متهم‌ شده‌اند، ولی‌ واقع‌ این‌ است‌ كه‌ به‌ دنبال‌ كسب‌ یقین‌ بودند. می‌خواستند به‌ یك‌ علمی‌ برسند كه‌ آن‌ علم‌ نقشه‌ی‌ واقع‌ نمای‌ عالم‌ باشد. همه‌ی‌ این‌ عالم‌ را آن‌ چنان‌ كه‌ هست‌ به‌ ما نشان‌ بدهد.

 

 تصاویر زیباسازی ، كد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچك دات نت www.pichak.net

ادامه دارد ..

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 1:43  توسط کمند   | 

موسیقی عشق...

 

 

 

قلب انسان مانند آلت موسیقی می‌باشد و موسیقی عظیمی در آن آرمیده  است. تا در لحظه مناسبی نواخته شود و ابراز وجود كند، آهنگین‌ شود ،به سماع برخیزد و این لحظه، زمانی فرا می‌رسد كه در قلب انسان عشق جاری شده باشد. فقط از طریق عشق است كه این موسیقی زنده ، بیدار ، متجلی و ملموس می‌شود. وقتی موسیقی درون به جریان افتاد ناگهان احساس هارمونی و هماهنگی عمیقی بوجود می‌آید و احساس می‌كنید دیگر مانند اصوات، ناموزون نیستید بلكه نوای خوش اصوات موزون در شما جریان دارد پس هرج و مرج و آشوب درونی از بین می‌رود و جای خودرا به نظمی عظیم می‌دهد و كیفیت زندگی عوض می‌شود.

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

همه می‌پرسندعشق چیست؟

 

عشق شوق وافر درونی برای یكی بودن با كل است. میل باطنی برای فنا شدن در وحدانیت. پیدایش میل و اشتیاق در ما برای بازگشت به كل و یكی شدن با آن می‌باشد. عشق ملاقات مرگ و زندگی است ، ملاقاتی در نقطه اوج.

 

عشق گلی است ظریف و شكننده كه باید محافظت تقویت و آبیاری شود. فقط در آن صورت است كه قوی و محكم می‌شود. اگر به فرزند خود نگاه كنید عشق را در او خواهید دید چون وجود او در واقع از عشق لبریز است .او تجلی عشق است و بالاخره اگر به تمام چیزهای اطراف نگاه كنید متوجه می‌شوید كه خالق هستی همه ی چیزها را با عشق و به نیت عشق خلق كرده. خدا جهان هستی را با عشق آفریده.

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

عشق همچون تولد ، مرگ ، و خدا یكی از آن چیزهای توصیف‌ناپذیر است كه نمی‌شود آن را تعریف كرد.

 

تمام كسانی كه فكر می‌كنند باید به دنیا بیایند،‌زندگی كنند‌ و بعد بمیرند هیچ وقت مهمترین تجربه‌ی زندگی خود را نخواهند داشت ، تجربه‌‌ای كه با هیچ چیز جایگزین نخواهد شد چون این تجربه نقطه اوج و حد نهایی تجربیات آدمی می‌باشد. این تجربه عشق است.

 

اكثر انسانها فكر می‌كنند باید زندگی كنند و پیر شوند و بعد بمیرند اما زندگی كردن به معنای پیر شدن نیست بلكه رشد كردن است. یعنی تبدیل شدن فلزی پست به فلزی برتر همچون طلا ( یعنی عنصر پست می‌تواند به عنصر برتر تبدیل شود).... برای رسیدن به عشق حتی نوع تفكر ما هم مهم می‌باشد اگر زندگی را به معنای پیرشدن انتخاب كنیم فقط به مرگ می‌رسیم.. آن هم با دلهره و اضطراب.... چرا چون دلهرهء مرگ ،در زندگی افرادی كه به آن فكر می‌كنند حكم فرماست و آنها بیشتر آدم‌های ترسویی هستند كه فقط نفس می‌كشند آنها با باورهای گذشتگان خود زندگی می‌كنند و هیچ وقت به دنبال اندیشه‌های نو و تازه نخواهند بود و بالاخره آنها با باورهای دیگران از گذرگاه زندگی عبور خواهند كرد.

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

 

اما رشد كردن یعنی اینكه انسان در هر لحظه بیش از پیش، عمق جوهر زندگی را درك كند. رشد كردن یعنی از مرگ دور شدن نه به سوی مرگ پیش رفتن چون هرچه بیشتر در عمق زندگی فرو می‌رویم ذات جاودانگی ساكن در باطن را بیشتر درك خواهیم كرد و از مرگ فاصله خواهیم گرفت و در پایان لحظه‌ای می‌رسد كه با تغییر آگاهی در می‌یابیم كه مرگ چیزی جز تغییر لباس نیست. هیچ چیز نمی‌میرد ما نمی‌میریم فقط لباسی كه به تن روان ما كرده‌اند كنده می‌شود و روان ما با همان طرز تفكرش می‌رود.....

 

مرگ یك شروع است وازمرگ زندگی برمی‌خیزد.....


عشقا تویی سلطان من، از بهر من داری بزن

روشن ندارد خانه را قندیل ناآویخته

 تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

مسئولیتی در جهان بزرگتر از انسان بودن نیست و بزرگان معتقدند که چه بهتر که تو نیز به آن مومن باشی، اما به نظر من مسئولیتی بزرگتر نیز وجود دارد بعد از انسانیت، که آن عاشق بودن است. انسان عاشق از تلف کردن بیزار است، تلف کردن  وقت را  هدرمی دهیم  که گویی عمری ابدی داریم. در حالی که انسان عاشق وقت را محترم می شمارد ..

 

 

عقل تا تدبیر و اندیشه کند                     رفته باشد عشق تا هفتم سما

عقل تا جوید شتر از بهر حج                 رفته باشد عشق بر کوه صفا

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید 

بهتر است بدانیم که انسان عاشق در لحظه زندگی می کند و زیبایی در زمان زیستن، را دوست می دارد. انسان نیاز دارد که دوست داشته بشود و دوست داشته باشد. عشق پدیده ای آموختنی است در حالی که همه ما تنها بخش کوچکی از ظرفیت و استعداد خویش را برای زندگی به مفهوم سرشار آن، برای دوست داشتن، مراقبت کردن، آفرینش و حادثه جویی در معنای تمام و کمال آن، به کار می گیریم، درنتیجه به فعل رساندن نیروی بالقوه ما می تواند هیجان انگیزترین ماجرای زندگی ما باشد.

 

پیش از سحر تاریک است اما تاکنون نشده که آفتاب طلوع نکند. به سحر اعتماد کنید!

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

خودخواهی راهها را مسدود و خیر و خوشی را دور می کند، حال آن که هر اندیشه مهرآمیز عاری از خودخواهی، نطفه موفقیت را در خود می پروراند.

 

" پیش از آن که بخوانند پاسخ خواهم گفت و پیش از آن که سخن گویند خواهم شنید." زیرا عرضه پیش از تقاضا می آید." مسیح

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

شاید ساختار واژه عشق است که این همه ترس برمی انگیزد. احتمالا هیچ واژه ای به اندازه واژه " عشق " بی جا به کار برده نشده است.

 

 فراکویس وایلون، شاعر رمانتیک فرانسوی فریاد برمی داشت که ما چگونه دائما کلمه بی نوای عشق را برای امور کوچک آشپزخانه ای یا امیال روزانه زندگی به کار می بریم. می توانیم عاشق صدا باشیم یا عاشق کیک سیب یا عاشق بلال و...

می توانیم عشق را از خودگذشتگی یا وابستگی ببینیم، ممکن است آن را تنها در رابطه میان یک زن و مرد جستجو کنیم، شاید هم در نظرمان خلوصی مقدسانه آید.

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

بر فرد فرد ما لازم است که پیش از درگیر شدن با عشق چیزی از آن بفهمیم. این همان طور که قبلا هم عنوان شد کار ساده ای نیست. اغلب وقتی کمی درباره آن فکر کنیم به نظرمان ممکن است،غیرممکن برسد که مفهومی با آن وسعت معنا را بتوان محدود کرد و درنتیجه دانشمندان کنار گذاشتن کامل موضوع را انتخاب کرده اند. از این رو وظیفه درک و تفسیرآن به مقدسین واگذار گردیده تا آن را وجد و شعف الهام بدانند، به شعرا سپرده شده که آن را غلیان شادی و وارستگی ببینند و به فیلسوفان که سرآن دارند به شیوه عقلانی جزء به جزء و گاه مبهم     خویش آن را تجزیه و تحلیل کنند. به نظر می رسد که مفهوم عشق به طور کامل در هیچکدام از این قالب ها نگنجد زیرا عشق در آن واحد هم هنگامه وجد و شعف است، هم مایه شادی، هم حالت وارستگی هم عقلایی و هم غیرعقلایی است.

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

" عشق خیلی چیزهاست، بیش از آن که در کلام گنجد. به همین دلیل او که مترصد تعریف آن است احتمالا در پایان، حرفش به ابهام می کشد و به جایی نمی رسد. "

 

هرچه گویم عشق را شرح و بیان           چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگر است             لیک عشق بی زبان روشن تر است

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 13:56  توسط کمند   | 

آوای عــــــــــشق ...

 

 

چون قلم اندر نوشتن می شتافت        

........................چون به عشق آمد قلم برخود شکافت

                                                              عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

                                                                                     شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

 تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

آدمی عشق را تنها با بینش و با دانش نویی که بر اساس آن عمل می کند و عکس العمل می بیند، یاد می گیرد وگرنه دانش اش بی بها خواهد بود. ..

 

" آدمی باید همواره عشق بورزد تا روزی به جواب رسد."  به عبارت دیگر آدمی با این سوال زندگی می کند. اما منطق حکم می کند که برای زیستن، این سوالات آنها در درجه اول مطرح گردند. در زیستن سوالات حقایق زیادی درباره عشق برا و آشکار خواهد گردید و از جمله این که عشق شیء نیست. عشق کالا نیست که مبادله کنی یا بتوانی بخری یا بفروشی یا به زور و جبر از کسی بگیری یا به کسی تحمیل کنی، بلکه تنها می توانی آن را داوطلبانه ببخشی.

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

اگر انسانی بخواهد عشق اش را با همه آدم های دیگر شریک شود، مختار است که چنین کند. اگر بخواهد این عشق را تنها برای معدودی ذخیره کند، بازهم آزاد است که چنین کند.

 

آدم هایی هستند که روح و جسمشان به نام عشق قابل خریداری است. اما فقط یک خود فریب اعتقاد دارد که عشق به راستی خریدنی است. او می تواند بدن دیگری، وقت دیگری و متعلقات زمینی او را بخرد، اما عشق او را هرگز.

 

 شاید آدمی بخواهد به بهایی تظاهر به عشق نماید این هنری دراماتیک است که آدم های زیادی آن را به کارگرفته و آن چنان بی نقص ارائه داده اند که برای آدم تشخیص این فریب و خدعه غیرممکن است... اما این جور بازی با عشق آسان نیست. ...بهای گزافی در ازاء آن باید پرداخت که هرگز ارزش قیمتش را ندارد.

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

عشق را نمی توان زندانی کرد یا به دیواری محکم بست. عشق از میان زنجیرها لیز می خورد. اگر عشق اراده کند که راه دیگری بپوید چنین می کند و تمام محبس ها، تمام  نگهبان ها، تمام زنجیرها و موانع آن قدر قدرت ندارند که برای لحظه ای عشق را باز بدارند.

 

اگر انسانی اراده به رشد در عشق به دیگری را متوقف کند، آن دیگری ممکن است نقش های گوناگونی برای نگهداشتن آن بازی کند. می تواند خشن گردد و تهدید کند، می تواند سخی باشد و تحفه ارزانی دارد، می تواند حیله گر شود و او را بفریبد تا بماند. یا نه می تواند "خود" خویش را تغییر دهد تا نیازهای دیگری را برآورده سازد. اما هرچه بکند عشق یار دیگری است.... و آن چه او در ازاء تمام نیروهایش دریافت می دارد تنها یک بدن خالی، تهی از عشق و مرده است.

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

بنابراین تمام پاداشی که برای تلاش هایش می گیرد این است که زندگی اش را به هدر دهد، در حالی که مایوسانه به چیزی چسبیده و عشق و مهرش را به قابی انسانی اما تهی از زندگانی و عشق می بخشد.

 

این ها که گفتم ممکن است تهوع آمیز به نظر آید اما یک بازی متداول است، یک کار عادی است، به خاطر امنیت، شهرت یا ثروت.

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

نیروی اخلاقی موجب تغییر زمانی که انسان متوجه می شود که این ارتباط به بن بست رسیده، تمام امکانات رشد یک عاشق را از میان می برد به نظر به مراتب بیشتر پوچ و بی معنی      می آید. آغوش عشق همیشه باز است، اگرتو نیز آغوش گشاده به روی عشق داشته باشی، عشق مختار است که آزادانه بیاید و برود چراکه عشق به هر حال چنین خواهد کرد. اگر بازوانت را به دورعشق ببندی، می بینی که تو مانده ای و تو که خودت را در آغوش داری.

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

" در واقع بزرگترین مبارزه طلبی ما طلب عشق است، چراکه عشق و خود یکی هستند و کشف یکی به تشخیص هردو منجر می شود."

 

آدمی درک می کند که گونه های متفاوت عشق وجود ندارد. عشق تنها یک گونه است. یک جنس است. عشق، عشق است و آدمی همان گونه که خود عشق را می شناسد ابراز می دارد و دست به عمل می زند. او این کار را درهر مرحله ای از رشد خویش انجام می دهد.

 

" عاشق شدن یا نشدن مطرح نیست، انسان در عشق رشد می کند."

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

 

هر اندازه که بتوانیم بدون طلبیدن و انتظار زندگی کنیم ( جز طلب  و انتظار از خود خویش ) به همان اندازه از یاس و رنگ باختن توهمات خویش آزاد می شویم. ...انتظار دریافت چیزی از دیگران، به این دلیل که حق ماست در واقع وصلت با ناشادمانی است.... دیگران تنها می توانند به تو چیزی را بدهند که از عهده شان برمی آید، نه آنچه را که تو طلب کنی آنها به تو ارزانی دارند.

 

 

 " زمانی که توانستی برای دوست داشتن شرطی قایل نشوی یک قدم بزرگ به طرف آموختن عشق براشته ای."

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

 

انسان در طلب عشق، درخواهد یافت که عشق صبور است و عاشق می داند که هر آدمی می تواند بر دانش او از عشق بیفزاید و او را به خویش نزدیکترسازد. عشق در هرانسانی به گونه ای متجلی می شود. انتظار اینکه دیگران همان گونه که تو در این لحظه دوست داری عاشق باشند، غیرواقع بینانه است. تنها یک " تو" وجود دارد و تنها تو به سبک تو عشق را حس می کند، می بخشد و پاسخ می گوید.

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

می توانید عشق خود را آن طور که می خواهید و احساس می کنید ابراز نمایید. زیرا که مساله احساس کردن عشق در خود و دیگران است و همه زیبایی ماجرا در کشف عشق در خود و دیگران است. وقتی می بینی که عشق چگونه خود را در آدم های دیگر فاش می سازد، نرم و شگفت انگیز پرده ای از روی احساس کنار می رود و چیزی به آرامی و محتاطانه گشوده می شود. عشق ترسی از ابراز خویش ندارد و فریاد برمی دارد تا بیان شود.

 

" عشق جشن و سروری دائمی است تا از آن تغذیه کنند."

 

" عشق تنها آن گونه که در لحظه حال تجربه می شود معنا می یابد."

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 13:54  توسط کمند   | 

هفت خان نفـــــــــــــــس..

 

همانگونه که میدانید مبحث اصلی این وبلاگ گفتگو و سخن در باره کیفیت عشق میباشد .. و همانگونه که مطلع هستید . تمامی عشق های زمینی به سلسله مراتبی ختم میشود برای  صعود به منزلت والای عشق افلاکی میباشد ..

 

 

و اینکه هیچ عشقی به مرتبه اعلی نمیرسد مگر اینکه درون تهی از پلیدی ها ..تزییف ..کینه .دغل و دروریی ها شود .. یعنی در اصل تهذیب نفس صورت بگیرد تا قلب مستعد شود برای قبولی مراتب اعلای عشق ..

 (( الا مـــَن اتانی بقلبٍ سلیم .. ))

 

 

تا کنون شما با هفت وادی عشق آشنایی تام پیدا کرده اید ..

 و اینک هفت وادی نفـــــــــس ..

 

چو دل را محرم اسرار کردند   خموشي را امانت دار کردند 

 


مسئله ى نفس در مباحث عرفانى از مباحث محورى است ، چرا كه در تمام مسائلى كه عرفان مطرح مى كند ، تزكيه و تصفيه ى نفس مورد توجّه قرار گرفته است .

 

 

كسى كه نفس سركش را رام نكرده و غرايز و شهواتش را با برنامه هاى الهى مقيّد ننموده و از خود نگذشته و روى دل به سوى قبله ى حقيقى نكرده باشد ، هرگز نمى تواند در جمع عارفان الهى قرار گيرد .

بى ترديد تهذيب و تزكيه ى نفس از اهداف مهم و اساسى انبياى الهى بوده است .

 

 

تمام بدبختى هايى كه در دوره ى حيات ، گريبانگير بشر است ، علّت ومنشأيى جز پيروى از هواى نفس نداشته و ندارد .

 

 

از صاحب نفس شريره نمى توان توقّع خير داشت و اگر خيرى هم از او صادر شود به دايره ى حبط كشيده مى شود .

 

 

نفس مهذّب و تزكيه شده ، در آخرت آراسته به چهار سرمايه ى عظيم و ابدى مى شود :

1 ـ علم بدون جهل .

2 ـ ثروت بدون فقر .

3 ـ عزّت بى ذلّت .

4 ـ حيات بى موت .

 

 

آراستگى نفس به اين چهار ويژه گى ارزشمند از ماده ى فلاح ، كه براى تزكيه ى نفس ، در قرآن به كار رفته است استفاده مى شود . چنانكه راغب اصفهانى در المفردات متذكّر شده است .

 

( وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا * قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا ) .

 

« نفوس آلوده كه نفوس ناقصه اند ، از خير و رحمت محروم ، و از رسيدن به عنايت حضرت محبوب ممنوعند » .

از اهمّ وظايف انسان كه در رأس وظايف اوست ، مخالفت با خواسته هاى غير مشروع نفس است . در آثار اسلامى از اين مخالفت تعبير به جهاد اكبر تعبير شده است .

 

عاشقان حق و ارادتمندان يار و سالكان طريق عشق ، تا زنده بودند از شرّ نفس در وحشت بودند ، تا جايى كه بزرگمردى مانند رسول اسلام در دعاهاى خود به پيشگاه محبوب عرضه مى داشت :

 

 

أَعُوذُ بِاللهِ مِنْ شُروُرِ أَنْفُسِنا .

 

راستى در صورت آلوده بودن نفس به رذايل ، و اسير بودن به دست انواع گناهان آيا مى توان دعوى محبّت حضرت او را اعلام داشت ؟! و آيا مى توان خرد را بنده و مؤمن به او معرّفى كرد ؟!

 

 

مراحل نفس

 

عارفانِ عاشق ، براى نفس هفت منزل برشمرده اند كه بايد براى رسيدن به مقصود ، به درجه ى نهايى آن ، كه حالت مرضيّه بودن است رسيد .

 

 

1 . نفس امّاره

 

در اين مرحله ـ چنانكه در سوره ى يوسف آيه ى 53 به آن اشاره شده است ـ نفس حيوانى در زندگى انسان غلبه ى كامل و سلطه ى شديد دارد . با بودن حالت امّارة بالسّوء ، نفس ناطقه به هيچ وجه نمى تواند رخسارهِ ملكوتى خود را تجلّى دهد .

از نفس امّاره جز آثار حيوانيّت و بهميّت سر نمى زند . همه ى كارها و حركات و سكنات انسان در اين مرتبه ، نشانى از طبيعت حيوانى است و نفس او هميشه به شرارت و بدى امر مى كند .

انسان آلوده به گناه نبايد فراموش كند كه رغبت ، ميل و اشتهاى به گناه ، از نشانه هاى مهم اسارت نفس امّاره است ، و اجابتِ دعوت نفسى كه همواره انسان را به نافرمانى فرا مى خواند ، خسارتِ جبران ناپذيرى را به دنبال خواهد داشت .

از نظر قرآن كريم و روايات معصومان (عليهم السلام) انسان در اين حال ، فرق چندانى با حيوان ندارد و بلكه در پاره اى خصوصيّاتِ حيوانى از حيوان نيز بدتر است .

.

انسان سالك در اين مرحله ، با غلبه كردن بر قوّه هاى حيوانى و مادّىِ جسم كه رابطه ى مستقيمى با نفس امّاره دارند سر و كار دارد و بايد آنها را براساس فرامين و دستورهاى شرعى رام نمايد .

 

 

2 . نفس لوّامه

 

در اين مرحله كه آيه ى دوم سوره ى قيامت به آن اشاره دارد ، قواى عقلى كم كم شروع به نشو و نما مى كند و انسان بيدار شده و ميان كارهاى نيك و بد تميز مى دهد .در اين حال يك حسّ درونى او را از ارتكاب بدى باز مى دارد ، ولى اين امر درونى هنوز ضعيف است و تأثير چندانى ندارد ، پس از ارتكاب هركار بدى انسان را دچار يك نوع پشيمانى مى كند .

اين توبيخ و ملامت از نفس حيوانى سر نمى زند ; و بطور قطع اين ندا ، صداى نفس ناطقه و يا روح ملكوتى است كه انسان را به كسب فضيلت دعوت مى نمايد .

اينكه بيشتر بزرگان دين و اولياى مبين و عرفاى آگاه ، گوشه نشينى و اشتغال به مناجات و نماز و روزه و دورى از زندگى روزانه را براى چند ساعت توصيه نموده اند ، فقط براى اين است كه انسان لحظاتى به خود آيد و از وسوسه هاى نفس حيوانى آزاد و فارغ شود و تحريك هاى خارجى را فراموش نمايد و آتش حرص ها و شهوت هاى خود را مدّتى خاموش سازد ، تا بتواند نداى آسمانى روح را از درون خود بشنود .

سالك در اين مرحله نيز بايد به رام كردن ومطيع نمودن همان نيروهاى مرموز نفس مشغول شود .

 

 

3 . نفس ناطقه يا متفكّره

 

در اين مرحله قوّه ى تفكّر و تميز در نفس انسانى به خوبى ظهور كرده و نشو و نماى محسوسى پيدا مى كند .

قدرت نفس در اين مرحله ، نتيجه و محصول كوششى است كه انسان نسبت به تربيت نفس و تهذيب و تزكيه آن داشته است :

( وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ ) .

« هركس بكوشد ، بطورقطع به نفع خود كوشيده است » .

 

سه مرحله ى فوق براى سالك ، دوره ى غلبه و تسلّط بر نفس است و وظيفه ى او مراقبت و هدايت و گاهى جنگ با نفس مى باشد .

 

 

بايد سينه را به سختى ها و زحمت ها و رنج هاى فراوان سپر ساخت ، و به اين معنا يقين داشت كه هيچ رنج و دردى بى سود و بدون مزد نمى ماند .

 

در اين رنج ها و كوشش ها مقصود كشتن نفس نيست ; بلكه رام كردن او و انداختن قوايش در مجراهاى جديد صالح سودمند و علوى است ، بطورى كه همه ى هوس ها و حس ها با الهام گرفتن از وحى ، خادم قلب پاك و اراده ى عقلى و الهى نفس ناطقه شوند .

 

 

4 . نفس عاقله يا ملهمه

 

در اين مرحله قوّه ى تعقّل نشو و نماى كامل ، و با قوه ى اراده ى عقلى تجلّى و ظهور مى كند .

در اين مرحله حاكم اصلى عقل است و به وسيله ى اراده ى عقلى ، احكام و اوامر عقل در همه ى شئون زندگى جارى خواهد گشت .

( وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ) .

اين دوره را بنابر آيات فوق از اين رو مرحله ى نفس ملهمه مى توان ناميد كه در نفس سالك ، نخستين بار پرتو الهام ربّانى افكنده مى شود .

 

مرحله ى چهارم از آنجا كه در ميان سه مرحله ى اول و سه مرحله ى بعد برزخى است ، از اين رو به موجب قانون تكامل و برزخيّت ، داراى اشكال و صور و قواى هر دو طرف ( مراحل ذكر شده و آنچه ذكر خواهد شد ) مى باشد .

در اين مرحله قواى پست و حيوانى ، آخرين درجات قوّت و توان خود را به كار خواهند برد تا موقعيّت خود را نگاهدارى كنند ، و از اين حيث هم در دل سالك كه مشغول تزكيه ى نفس است ، انقلاب ها و طوفان هاى بسيار قوى و بلكه خونين سر مى زند ، ولى سرانجام قواى پست حيوانى و آمال و هوس هاى خود پرستانه ى نفسانى ، مغلوب انوار قاهره ى قواى برتر معنوى گشته ، ظلمت ، جهالت و غفلت مغلوب نور معرفت و فضيلت خواهد شد .

 

چون اين حقيقت در دل عارف ظهور كرد ، سكوت و آرامش ، با نور الهام ، مشام جان او از فيض آسايش درونى و استراحت وجدانى كه نتيجه ى پيروزى بر نفس حيوانى است ، برخوردار خواهد گشت و لذّت غلبه ى بر نفس را خواهد چشيد .

 

سالك در اين مرحله ى از تزكيه ى نفس ، كم كم شروع به چيدن ميوه ى شيرين زحمت ها ، كوشش ها ، ناكامى ها ، رياضت ها و مقاومت هايى كه با متانت و توكّل و ايمان تحمّل نموده مى كند .

( وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ) .

« كسانى كه در راه ما بكوشند آنان را به راههاى خود راهنمائى مى كنيم » .

 

از اين زمان است كه سالك عملاً وارد مراحل بالاتر شده ، واقعيّت آن همه حقايق را كه درباره ى مقام و حالات گوناگون تزكيه ى نفس ، مانند مكاشفات و الهام و جذبه و ذوق و اشتياق شنيده بود ، حالا از روى يقين احساس مى نمايد ، و قوّت قلب و قوّه ى توكّل و ايمان و اعتمادش بر الطاف و فيوضات و هدايتِ پروردگار ، روز به روز قوى تر مى گردد .

 

 

5 .نفس مطمئنّه

 

در مرحله ى چهارم كه شرح آن گذشت ، با وجود تكامل يافتن قوّه ى تعقّل و اراده ى عقلى ، باز زندگى انسان خواه فردى يا اجتماعى ، به كلّى از خطا و گناه محفوظ نخواهد ماند ، چرا كه قواى نفسانى و حيوانى به كلّى ريشه كن نشده و به عبارت درست تر تبديل به قواى روحانى نگشته و هنوز خام و نرسيده اند .

از اين رو در بيشتر اوقات ، همان قواى حيوانى بروز كرده و اظهار حيات و توان و قدرت خواهند نمود .

اين حال در مسير زندگىِ سالك بارها پيش مى آيد ، و گاهى او را گرفتار وحشت و حيرت و نوميدى مى سازد . ولى عارفان بينادلى كه اين مراحل را پشت سر گذاشته اند ، از پيدايش اين احوال ما را آگاهى و دلدارى داده اند . پس در اين حال و در اين حال برگشتها و تنزّلهاى ناگهانى ، نبايد دل از دست داد ، و نوميد و مضطرب گرديد ; بلكه بايد به مراقبت افزود و با جان و دل آن حوادث ناگوار و حالهاى پر اضطرار را پذيرفت و به رفع آنها كوشيد . چرا كه شرط سلوك و مقتضيّات تزكيه ى نفس همين است .

ولى در اين مرحله ى پنجم كه نفس عنوان صفت مطمئنّه به خود مى گيرد ، طورى در مقام خويش استوار و برقرار خواهد بود كه ديگر ترس لغزيدن ، سقوط ، مغلوب هوس ها ، فريب هاى نفس حيوانى و گرفتار وسوسه هاى شيطانى شدن باقى نخواهد ماند .

 

آيينه ى غيب نماى دل عارف و آسمان زندگى اش از ابرهاى سياهِ درياى هوى و هوس ها پاك شده و ماهِ دلرباىِ روحِ ملكوتى و با شكوه خود را در آن آسمان پاك تجلّى خواهد داد و نمونه هاى جلوه هاى روح سبحانى خواهد شد .

 

در اين مقام است كه جنگ با نفس ، با پيروزى كامل عقل خاتمه مى يابد ، و نفس حيوانى رام و فرمانبر سالك مى شود و عارف از زنجير هوس ها و تحريك ها و هيجان هاى شديد نفسانى آزاد مى شود ، و حتى بدن هم پيرو اراده ى الهى او شده و يك راهوار باربردارى مى گردد .

 

 

6 . نفس راضيه

 

اين مرحله مقام عشق و وادى هيجان انگيز رضا و تسليم است . در اين مرحله نفس انسانى به محك امتحان سنجيده مى شود ، و در بوته ى مصايب درونى و روحى ، در آتش شك و شبهه و تزلزل و بيم و اميد كه آنها را مغلوب كرده بود يك بار ديگر گداخته خواهد شد ; تا به كلّى صافى و خلوص خود را به دست آورد و پايدار شود .

بنابراين ، اين مرحله مقام فداى نفس و ميدان جانبازى است ، نفس ناطقه ى انسانى بايد شايستگى درك لطف ، محبّت ، عنايت ، فيض جبروتى و لاهوتى را به نمايش بگذارد . و در راه عشق خدايى براى فدا كردن خود نيز حاضر و بلكه مشتاق قد باشد .

 

اين مقام عرصه ى عشق بازى مجازى نيست ; بلكه در اين جا با جان بايد به طور حقيقى بازى كرد ، و حتّى هزاران جان را فداى نام و عشق محبوب نمود ، و پاى كوبان و رقصان به پاى دار وصل شتافت .

در اينجاست كه ديگر فرقى بين مشيّت آفريدگار و اراده ى بنده ى او نخواهد ماند ، و انسان از روى معرفت حقيقى اجرا كننده ى اراده ، بلكه يارى دهنده ى اجراى نقشه ى آفرينش و تكامل جهان خواهد گشت .

 

 

اين مرحله از يك طرف مقام فداى نفس و تسليم و رضاى محض است ، و از طرف ديگر هنگام تجلّى انوار كشف ، و الهام ، و وصال است . در اين مقام ديگر سايه ى جدايى و پرده ى ناتوانى وجود ندارد ، زيرا نور عشق و معرفت سرتاسر زندگى باطنى و ظاهرى عارف را فرامى گيرد و او خطى جز در رضاى حق و تسليم شدن به اوامر و اراده ى او نمى بيند و نمى شناسد .

 

در اين مقام انتظار وصل با شعله ى آتش جانسوز عشق ، همه ى نيروهاى مخالف و اضداد طبيعت گداخته و با هم درآميخته مى شود و به قوّه هاى حيات بخش بندگى مى گردند .

 

 

7 . نفس مرضيّه

 

اين مرحله بالاترين و آخرين مقام كمال نفس انسانى است ، اين مقام ، مقامِ وصل و يگانگى نفس ناطقه با روح است .

در مرحله ى ششم ، رضا و خرسندى از طرف عاشق بود ، ولى عاشق از رضاى معشوق به طور كامل مطمئن نبود و فقط آثارى از خرسندى محبوب را گاهى احساس مى نمود ; ولى در مقام هفتم اطمينان قلبى براى نفس ناطقه حاصل مى شود ، بدين جهت نفس در اين مرتبه ، مرضيّه خوانده شده است ، به اين معنى كه خداى متعال نيز رضاى خود را از نفس ناسوتى اظهار و عشق خود را به وى اثبات و اعلام مى نمايد .

 

در اين مقام ، نفس ناطقه با يقين عينى و بلكه با حقّ اليقين مى داند و مى فهمد كه عشق دو طرفى است ; يعنى محبوب نيز پا بسته ى مهر او بوده است ; بلكه او شوريده تر از اين مجنون ناسوتى است، چنانكه در حديث قدسى آمده است : اى فرزند آدم ! من دلباخته ى توأم و اين براى تو پنهان است ، پس تو هم دلباخته ى من باش .

 

آرى ! در اين مقام ، پرده از روى آن سرّ خفّى ، كه آفريدگار شيفته ى آفريده ى خويش است ، از پيش چشم عارف برداشته مى شود ، چنانكه از يكى از عارفان عاشق نقل شده كه گفته بود : سى سال خدا را مى طلبيدم ، سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه او طالب بود و من مطلوب .

 

احساس و ادراك رسيدن نفس به مقام رضا ، هر روز و هر ساعت و بلكه هر دم كه سالك در دل خود ذوق آن را خواهد چشيد ، خود بزرگترين حظّ روحانى و فيض آسمانى و سرور جاودانى است .

در اين مقام است كه نفس ناسوتى نه تنها نداى «أنت الحبيب وأنت المحبوب» را مى شنود ; بلكه در صفات محبوب شركت مى كند ، زيرا در اين مقام اراده و آرزوى عاشق و معشوق ، يعنى نفس ناطقه و حق ، يكى شده است .

 

البتّه براى رسيدن به مرحله ى نهايى كه مقام رضا است بايد اراده و عمل را بعنوان سلاح برداشت . اراده و عمل به قواعدى كه تنها از طريق انبيا و امامان به ما رسيده است .

در اين سير و سفر پيروى كردن از دستورهاى غير خدا و مكتب هاى به اصطلاح عرفانىِ بشر ، عين گمراهى است و نه تنها آدمى را به جايى نمى رساند ; بلكه در وادى هلاكت انداخته و عمر او را ضايع مى كند .
*******************************


 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 5:1  توسط کمند   | 

عشق حقیقی و مجازی:

 

چون عشق بر اساس كمال است، پس معشوق حقیقی همان كمال مطلق خواهد بود. اما در سریان عشق، در قوس نزول و صعود، طبعاً عشق هم دارای مراتب و درجات شده و عاشقها و معشوقها هم متفاوت خواهند بود و عشق برای هر موجودی نسبت به كمال آن موجود جلوه‌گر می‌شود. اما از آنجا كه هر كمالی نسبت به كمال بالاتر از خویش ناقص است، عشق در هر مرتبه‌ای به مرتبه بالاتر از آن تعلق خواهد گرفت و چون بالاترین مرتبه كمال، كمال حضرت حق است پس معشوق حقیقی، ذات حضرت حق بوده و عشق حقیقی عشق به ذات او خواهد بود و بقیه عشقها و معشوقها به صورت مجازی و واسطه مطرح خواهند شد..

 

غزالی و عشق:

 


امام محمد غزالی عشق را یك اصل اساسی می‌داند و تمام درجات و مقامات را یا مقدمه عشق می‌داند یا نتیجه آن. و عشق را مشروط به معرفت و ادراك دانسته و انگیزه عشق را چند چیز می‌داند كه عبارتند از: حب نفس و علاقه انسان به خویش و محبت و علاقه انسان به كسی كه به او نیكی كند و علاقه به نیكان به طور مطلق و علاقه به زیبایی به خاطر زیبایی و علاقه به موجودات مناسب و مشابه با خویش. پس انگیزه محبت این چند چیز است. سپس نتیجه می‌گیرد كه این انگیزه‌ها در مورد خدا از هر محبوب و معشوق دیگری بیشتر است، پس معشوق و معبود حقیقی، ذات حضرت حق است و بس...

 

 عشق و شوق و اشتیاق:

 


چنان‌كه گفتیم، عشق به كمال در موجودات یك حقیقت ذاتی و عمومی است. این كمال اگر بالقوه باشد، عشق با شوق همراه خواهد بود و اگر بالفعل بوده باشد، در آن صورت عشق بدون شوق خواهد بود. با این لحاظ در جهان ماده، كه كمال موجودات هرگز صورت فعلیت كامل پیدا نمی‌كند، عشقها همیشه همراه با درد و رنج عاشق خواهد شد. پس در جهان ماده عشق همیشه با درد و رنج همراه است.
بنابراین، شوق مانند عشق عمومیت و سریان نخواهد داشت..

 

 

و اما اشتیاق عبارت است از: حالتی كه پس از وصول به معشوق حاصل می‌شود. در صورتی كه شوق، به پیش از وصول مربوط است و این اشتیاق عبارت است از تلاش عاشق برای رسیدن به نهایت اتحاد و فنا در معشوق. و لذا عرفای بزرگ گفته‌اند: «شوق با دیدار خاموش می‌شود، اما اشتیاق فزونی می‌گیرد.»

 

 آثار عشق مجازی:

 


چنان‌كه گفتیم، عشق در غیر معشوق حقیقی عشق مجازی است. و عشقهای مجازی، كه نمونه عمده آن عشق به زیباییها و زیبارویان است، در نظام هستی یك امر ضروری و ذاتی است. اما ببینیم این موضوع، یعنی عشق مجازی، چه نقش و اثری می‌تواند داشته باشد. عرفا برای عشق مجازی آثار زیر را مطرح می‌كنند:

 

 

- عشق یك بشارت است: از آنجا كه انسان موجودی است با تركیب مادی و معنوی، با نیمی از فرشته و نیمی از حیوان، طبعاً وجودش تحت تأثیر گرایشهای متضاد و مختلفی خواهد بود:

 

جان گشاید سوی بالا بالها............ در زده تن در زمین چنگالها

 

در اینجاست كه اگر نشانه‌هایی از عشق به كمال و جمال در او مشاهده

شود، بشارتی است از حركت او به سوی كمال و بریدنش از جهان ماده.

 

 

 از اینجاست كه عرفا در عشق به زیبارویان، عفت را مطرح می‌كنند. یعنی عشقی كه در آن به تعبیر ابن‌سینا شمایل معشوق حاكم باشد نه سلطه شهوت.

 

و لذا عرفا توجه به زیباییها را می‌ستایند و بی‌توجهی نسبت به آنها را نكوهش می‌كنند. چنان‌كه شیخ بهایی می‌گوید:

كل من لم یعشق الوجه الحسن....... قرّب الجلّ الیه و الرّسن!
یعنی هر كس را نباشد عشق یار......................... بهر او پالان و افساری بیار

 

 

 

عشق به عنوان یك رهبر و راهنما:


از آنجا كه ادراكها، لذتها و عشقها نسبت به مراتب وجود از لحاظ كمال و نقص متفاوتند لذا هر مرتبه‌ای از وجود، به نخستین مرتبه بالاتر از خویش بهتر و بیشتر متوجه شده و طالب آن مرتبه می‌شود و پس از وصول به آن مرتبه طالب و عاشق مرتبه بعدی می‌گردد. و همین‌طور در مدارج و مراتب كمال به سوی معشوق حقیقی پیش رفته، به آن مقصد اعلی و كمال مطلق نزدیكتر می‌شود و از این لحاظ است كه گفته‌اند: «المجاز قنطرة الحقیقة.»

 

 

قنطره.. به زبان عربیست که یعنی پل .لذا عشق مجازی پلی است به سوی حقیقیت عشق

 

عشق مجازی عامل تمرین برای تحمل زحمات عشق:

به اقرار همه عرفا، عشق با مشكلات و رنج و درد طاقت‌فرسایی همراه است كه سراپا آتش است و آتش‌افروز. بسا مردان كه در نیمه راه سلوك، به خاطر همین مشقات و دشواریها، از راه وامانده و به مقصد نرسیده‌اند. تصویری از این مشكلات را در سفر مرغان در «منطق‌الطیر» عطار می‌توان مشاهده كرد. از این روی، عرفا عشق مجازی را یك تمرین برای تحمل عشق حقیقی می‌دانند. چنان‌كه اشتغال انبیا به شغل شبانی تمرینی بود برای تحمل مسئولیتهای بزرگتر. عین‌القضات می‌گوید:
«عشق لیلی را یك چندی از نهاد مجنون مركبی ساختند تا پخته عشق لیلی شود، آنگاه بار كشیدن عشق الله را قبول توان كردن.»

 
********************


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 5:31  توسط کمند   | 

عقل و عشق ....

 

 

جدايی و فاصله‌ای كه ممكن است ميان عقل و عشق پيدا شود به اختلاف و تفاوت در مراتب آنها مربوط می‌شود؛ يعنی آن جا كه عقل در يك مرحله و موضع خاص، متوقف گشته و از سير به مراتب بالاتر باز می‌ماند، مورد نكوهش عشق واقع می‌شود. چنان كه عشق نيز وقتی به امور پست و فرومايه تعلق پيدا كند در آن جا وابسته و اسير شود از نكوهش‌های عقل بركنار نخواهد ماند.

 

 

 منشاء پیدایش عقل و عشق امری واحد و یگانه است و در پایان، سیر و سلوک و سرانجام تطورات و تکامل انسان نیز متحد و همراه خواهندبود. این واقعیت نیز به هیچ وجه قابل انکار نیست که در طی مراحل زندگی و برخی از مراتب هستی انسان، ممکن است عشق و عقل از یکدیگر فاصله بگیرند و حتی به نکوهش شدید از یکدیگر نیز بگشایند.

 

 

 تنها تفاوت و اختلافی که در میان این دو طریق تحقق دارد این است که طریق عقل و حکمت به شماری از اشخاص ویژه اختصاص پیدا می‌کند در حالی که طریق معرفت دینی عام است و جمهور مردم از آن بهره مند می‌شوند.

 

 

 
************************

آنچه سالک در راهی که با کوشش خود می‌سازد و پیش می‌رود، در می‌یابد، همان سماع بانگ آب است که از همین رفتن و حرکت حاصل می‌شود. رسیدن به آب اگر امکان‌پذیر باشد، با غرق شدن یکی است. سالک راه حقیقت" تا وقتی بر راه است، هستی دارد و چون رسید، نیست می‌شود. آن وقت از کدام رسیدن و رسیدن کی سخن می‌توان گفت؟

 

عشق حقیقت بلاست و انس و راحت در او غریب، زیرا که فراق به تحقیق در عشق دُویست، و وصال به تحقیق یکی است. باقی سر به سر پندار وصالست نه حقیقت وصال

 

عطار عارف است. راه مقصد در همین چشم‌انداز برای او مطرح است. مقصد مرغان در «منطق‌الطیر» جستن پادشاهی است که تنها نام دارد، هیچ نشانی ندارد. این در حقیقت مقصد نیست، فرا مقصد است و مقصودی مجازی. به سبب همین مقصود و مقصدِ نامدارِ ناپیداست که راه هم از پیش پیدا و معین نیست؛ نه از اندازه‌ی آن کس آگاه است، نه کسی که رفته از آن بازگشته است:

 

گفت ما را هفت وادی در ره است.........چون گذشتی هفت وادی درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس............... نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور.................... چون دهندَت آگهی ای ناصبور
چون شدند آن جایگه گم سر به سر............................... کی خبر بازت دهد از بی‌خبر

 

 

 

این راه طبیعی است که بی‌نشان و ناپیدا باشد. چون، چنانکه گفتیم، با حرکت و رفتن رهرو است که پدید می‌آید و رهرو خود اگر برسد محو می‌شود. پس که خبر می‌آورد؟

 

 

چون نیست نهایت ره عشق.......... زین ره نه نشان و نه اثر بود
هرکس که ازین رهت خبر داد..............می‌دان به یقین که بی‌خبر بود
زین راه چو یک قدم نشان نیست..............چه لایق هر قدم شمر بود
راهیست که هر که یک قدم زد......................شد محو اگر چه نامور بود
چندان که به غور ره نگه کرد.............نه راه رو و نه راهبر بود
القصه کسی که پیشتر رفت................................. سرگشته‌ی راه بیشتر بود
بر گام نخست بود مانده.................. آنکو همه عمر در سفر بود
وانکس که بیافت سرّ این راه........................................ شد کور اگرچه دیده ور بود

 

 

 

در چنین راهی، باید پای گذاشت و نباید توقع رسیدن به پایان داشت، چون راه عشق بی‌پایان است و آنچه اهمیت دارد همین راه رفتن و حرکت است و این گونه پای در راه گذاشتن مستلزم درد است، نه خردمندی؛ و عطار هر نفسی را که بی این درد بگذرد تاوانی بر نفس خویش می‌داند:

 

 

پای در نه راه را پایان مجوی..... زانکه راه عشق بی‌پایان بود
عشق را دردی بباید بی‌قرار........آن چنان دردی که بی درمان بود
گر زند عطار بی این سرّ نفس....................آن نفس بر جان او تاوان بود

 

 تجربه‌ی وصلی شهودی و گذرا، سالک را کفایت است تا از رنج راه دمی بیاساید و شوق ادامه‌ی راه در وی افزونی گیرد. باشد که سرانجام به فنا رسد و لا شود تا به الا الله برسد:



 


******************


«هرآنچه دیده بیند دل كند یاد.»
«من جام عشق را از دست چشمانم نوشیدم»

 

انسان به هیچ‌یك از قوای ادراكی خویش به اندازه چشمش اطمینان ندارد. این نكته را در جریان حضرت ابراهیم(ع) كه درخواست كرد تا چگونگی زنده كردن مردگان را به چشم خود ببیند..

 

و نیز در جریان درخواست دیدار حضرت موسی در كوه طور آشكارا مشاهده می‌كنیم. به نظر نگارنده این ذوق حضور و علاقه به دیدار انسانها در رواج دو مكتب مؤثر بوده است:

 

- مكتبهای بت‌پرستی و مظهر پرستی


 عرفان و تصوف.


نقش تو اگر نه در مقابل بودی....... كارم ز غم فراق مشكل بودی
دل با تو و دیده از جمالت محروم..................ای كاش كه دیده نیز با دل بودی

 


و در مورد دوم می‌توان گفت كه یكی از علل رواج و گسترش عرفان، همان وعده دیدار معشوق است كه در عرفان، انسان نه به خانه بلكه به صاحب خانه می‌رسد.

 

 

 تعلق عشق، به معدوم است نه به موجود. و این اشتباه و غلط است كه موجود را معشوق بدانیم، بلكه موجود را همیشه به عنوان مظهری از معشوق حقیقی باید در نظر گرفت و حتی گاهی خیالی از موجود به عنوان معشوق یا مظهر معشوق مطرح می‌شود.

 

 

 چنان‌كه آنچه در ذهن مجنون بود، خیالی از «لیلا» بود كه شاید چندان هم با واقعیت مطابق نبود. و شاید عامل تفاوت دید مجنون با دیگران همین صورت خیالی لیلا باشد كه تنها در ذهن مجنون بود و لذا دیگران «مو» می‌دیدند و مجنون «پیچش مو»!

 

ز تو هر هدیه كه بردم به خیال تو سپردم..................كه خیال شكرینت فر و سیمای تو دارد
**********

 

به پایان آمد این دفتر حكایت همچنان باقی/ به صد دفتر نشاید گفت وصف‌الحال مشتاقی

 

در عالم پیر هر كجا برنایی است....................عاشق بادا كه عشق خوش سودایی است!

 
******************

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 12:36  توسط کمند   | 

- نكته‌هایی در رابطه با عشق:


 


الف- سریان و عمومیت عشق:


ابن‌سینا عشق را یك حقیقت فراگیر نسبت به همه موجودات جهان، از جواهر و اعراض و بسائط و مركبات، می‌داند و عشق را بر این اساس توجیه می‌كند كه «خیر» معشوق بالذات است و در موجودات همین عشق ذاتی به كمال، عامل طلب كمال است پیش از یافتن كمال، و سبب حفظ آن كمال است پس از یافتن و رسیدن به آن...

 

 

پس همه موجودات از عشق بهره‌ای دارند و این عشق برای آنان ذاتی است.


ملاصدرا با نقل بیان ابن‌سینا و تحسین آن، اظهار می‌دارد كه بیان خودش در تحلیل سریان و عمومیت عشق، كاملتر است و آن اینكه بر اساس مكتب وحدت وجود، وجود یك حقیقت است با مراتب متفاوت از لحاظ نقصان و كمال، و وجود ذاتاً خیر است. پس هر موجودی ذاتاً عاشق ذات و كمالات ذات خویش است چون خیر و كمال، معشوق بالذات است و چون ذات هر علت، كمال معلول خویش است و چون هر معلولی از لوازم كمال علت است، پس هر علتی نسبت به معلول خود، و هر معلولی نسبت به علت خویش، عشق خواهد داشت.

 

 

 

عشق و اختیار:


ابن‌سینا عشق را طوری مطرح می‌كند كه آزادی و ادراك را شرط نمی‌داند. او عشق را به طبیعی و اختیاری تقسیم می‌كند.

 

اما صدرالمتألهین عشق را به دور از حیات و شعور قابل تحقق نمی‌داند و اگر كسی كلمه عشق را در موجودات بی‌جان و بی‌شعور به كار برد، به عنوان تشبیه و مجاز خواهد بود..

 

در سریان عشق حیات و شعور شرط نیست و چون در حقیقت، عشق همان وابستگی مراتب وجود به یكدیگر است بنابراین، علم و شعور از مفهوم عشق خارجند. اگرچه از دیدگاه عده‌ای هرگز عشق از شعور جدا نبوده باشد..

 

در صورتی كه عشق را ذاتی بدانیم، دیگر مطرح كردن شرط شعور و حیات لازم نخواهد بود و عملاً هم عشق با عقل و انتخاب و اختیار چندان سازگار نیست. و دیگر اینكه از دیدگاه عرفا، حیات و شعور هم، در سراسر عالم هستی جریان دارد و این شعور و حیات یك امر نسبی است كه تابع میزان كمال موجودات است. به این معنا كه هرچه موجود كامل‌تر باشد، آگاهی بیشتر است به موضوع عمومیت حیات و شعور. در قرآن كریم و احادیث و اخبار هم اشاره شده و ملاصدرا و عرفا هم بر این مطلب تأكید دارند..

 

 

چنانكه مولوی می‌گوید:


گر تو را از غیب چشمی باز شد...........با تو ذرات جهان همراز شد
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم................. با شما نامحرمان ما خامشیم


بر این اساس، شرط شعور و حیات هم منافاتی با سریان عشق ندارد

*******************

- نقش عشق در عرفان اسلامی:


عشق در عرفان اسلامی، از جهات مختلف، به عنوان یك اصل، مورد توجه قرار می‌گیرد كه اهم آنها عبارتند از:

الف- نقش عشق در آفرینش:


از دیرباز میان متفكران این سوال مطرح است كه انگیزه آفرینش چیست؟ جمعی در آفرینش جهان برای خدا انگیزه و اهدافی عنوان كرده‌اند و جمعی داشتن غرض و انگیزه را نشان نقص و نیاز دانسته و خداوند را برتر از آن می‌دانند كه در آفرینش غرض و هدفی را دنبال كند.

 


عرفا، در مقابل این پرسش،عشق را مطرح می‌كنند و همچون حافظ برآنند كه:

طفیل هستی عشقند آدمی و پری...


از نظر عرفا، جهان برای آن به وجود آمده كه مظهر و جلوه‌گاه حق بوده باشد. در یك حدیث قدسی آمده كه حضرت داوود(ع) سبب آفرینش را از خداوند پرسید. حضرت حق در پاسخ فرمود: «كنتُ كنزاً مخفیاً لااُعرفُ فاحببتُ انْ اُعرف فخلقتُ الخلقَ لكی اعرف.»پس جهان بر این اساس بوجود آمده كه حضرت حق خواسته جمال خویش را به جلوه درآورد.

 

"جمالی" مطلق از قید مظاهر............ به نور خویشتن، بر خویش ظاهر

 

 

جمال حضرت حق در آینه حضرات پنجگانه- كه عبارتند از:

 عالم اعیان ثابته، جبروت، ملكوت، ملك و انسان كامل-

 

جلوه كرده و در هر موجودی، به نسبت مرتبه وجودی آن، برخی از اسماء و صفات الهی جلوه‌گر و نمایان شده است. مظهر كامل آن معشوق، وجود انسان كامل است كه خلیفه اوست در جهان آفرینش، و آینه تمام‌نمای اسماء و صفاتش، و شاید حدیث «خلق الله آدم علی صورته» اشاره به این نكته باشد..

 

 

 

ب- عشق در بازگشت:


عرفا عشق را در بازگشت هم مطرح می‌كنند، به این معنا كه این عشق از ذات حق به سراسر هستی سرایت می‌كند. البته عشق حق در مرحله اول به ذات خویش است و چون معلول لازم ذات علت است، پس به تبع ذات، مورد عشق و علاقه حق قرار می‌گیرد. پس خدا آفریدگان را دوست می‌دارد و از این طرف نیز هر موجودی عاشق كمال خویش است. بنابراین، در سلسله نظام هستی چنان‌كه در قوس نزول عشق از بالا به پایین در جریان است، از آن جهت كه هر مرتبه پایین اثر مرتبه بالاست، در قوس صعود هم هر مرتبه‌ای از وجود، عاشق و طالب مرتبه بالاتر از خویش است چون كمال اوست، و چون بالاترین مرتبه هستی، ذات حضرت حق است پس معشوق حقیقی سلسله هستی، ذات مقدس اوست..

 

 

همین عشق به كمال و عشق به اصل خویش، انگیزه و محرك نیرومند همه ذرات جهان از جمله انسان به سوی حضرت حق است.

هر كسی كو دور ماند از اصل خویش............... باز جوید روزگار وصل خویش

 

و این عشق، چنان‌كه گذشت، یك عشق دو سره است كه: «یحبهم و یحبونه.»

 

ج- عشق در پرستش:

 


عرفا با گروههای فكری دیگر، در روش شناخت و ابزار شناخت فرق دارند به این معنا كه در كنار عقل، بصیرت را مطرح می‌كنند و رسیدن به بصیرت و معرفت را نتیجه مجاهده و ریاضت می‌شمارند. اما در جنبه عبادت و پرستش نیز خود را از عابدان و زاهدان، در چگونگی و اهداف عبادت، جدا می‌دانند. اینان عابدان و زاهدان را سوداگرانی می‌شمارند كه عبادت را به خاطر اجر و پاداش، انجام می‌دهند با این تفاوت كه عابدان، هم دنیا را می‌خواهند و هم آخرت را و زاهدان از دنیا چشم می‌پوشند و تنها آخرت را می‌خواهند. اما عارفان، خدا را نه به خاطر دنیا و آخرت بلكه بدان جهت می‌پرستند كه او را دوست می‌دارند. چنان‌كه از مولای متقیان علی(ع) نقل شده كه: «ما عبدتك خوفاً من نارك و لا طمعاً فی جنتك لكن وجدتك اهلاً للعبادة فعبدتك.»

 

در متون عرفانی هم از رابعه نقل است كه می‌گفت:

«الهی، ما را از دنیا هر چه قسمت كرده‌ای، به دشمنان خود ده. و هر چه از آخرت قسمت كرده‌ای، به دوستان خود ده، كه مرا تو بسی.

خداوندا، اگر تو را از بیم دوزخ می‌پرستیم، در دوزخم بسوز و اگر به امید بهشت می‌پرستیم، بر من حرام گردان. و اگر تو را برای تو می‌پرستیم، جمال باقی دریغ مدار.»

 

 

- عشق در رابطه با دیگران:

 

از آنجا كه عرفا ذات حضرت حق را معشوق حقیقی می‌دانند و آفرینش را جلوه‌گاه و مظهر آن معشوق، طبعاً همه جهان و جهانیان را دوست خواهند داشت. چنان‌كه سعدی می‌گوید:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست/ عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
و اگر بیشتر دقیق شویم از دیدگاه عرفا همه عالم «او» ست، نه «از او» چنان‌كه جامی گوید:
تو را ز دوست بگویم حكایتی بی‌پوست/ همه ازوست وگر نیك بنگری همه اوست
***********************

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 12:24  توسط کمند   | 

عشق چیست ؟؟


عشق چیست؟

عشق هم آن حقیقت والایی است كه از سودایش هیچ سری خالی نیست و چنان‌كه خواهد آمد، یك حقیقت جاری و ساری در نظام هستی است و نیازی نیست كه عشق را با غیر عشق بشناسیم كه حقیقت عشق، همچون حقیقت هستی، به ما از رگ گردن نزدیكتر است. به همین دلیل انتظار نداریم كه با مفاهیم ذهنی درباره حقیقت عشق، مشكلی را آسان كنیم یا مجهولی را معلوم سازیم كه این در حقیقت با نور شمع به جستجوی خورشید رفتن است.

 

 


هر كه شد محرم دل در حرم یار بماند.......و آنكه این كار ندانست در انكار بماند

 

- عشق چیست؟


موضوع بحث، عشق است، كه دریایی است بی‌كران، موضوعی كه هر چه درباره آن گفته آید، كم و ناچیز خواهد بود.

چنان‌كه مولوی علیه‌الرحمه می‌گوید:

هر چه گویم عشق را شرح و بیان..... چون به عشق آیم خجل باشم از آن

به هر حال در این بحث، طبعاً نخستین سوال باید این باشد كه: عشق چیست؟ اكثراً عشق را محبت و دلبستگی مفرط و شدید معنی كرده‌اند. گویا عشق از «عشقه» آمده است كه گیاهی است، چون بر درختی پیچد، آن را بخشكاند و خود سرسبز بماند.از دیدگاه ماتریالیستها، روانشناسان و پزشكان، عشق نوعی بیماری روانی است كه از تمركز و مداومت بر یك تمایل و علاقه طبیعی، در اثر گرایشهای غریزی، پدید می‌آید، چنان‌كه افراط و خروج از حد اعتدال در مورد هر یك از تمایلات غریزی، نوعی بیماری است.

 

اما از دیدگاه عرفا، عشق یك حقیقت و یك اصل اساسی و عینی است ولیكن این حقیقت عینی به سادگی قابل تعریف نیست. این دشواری تعریف و تحدید به این دلیل است كه:


اولاً، عشق چنان‌كه گفتیم یك حقیقت عینی است در نهایت وسعت و عظمت، و لذا این حقیقت عظیم در ذهن محدود ما نمی‌گنجد و این تنها عشق نیست، بلكه حقایق بزرگ دیگر نیز- از قبیل هستی، وحدت و غیره- در ذهن ما نمی‌گنجد. شعار اسلامی ما، الله اكبر، بدین گونه تفسیر شده است كه خداوند بالاتر از آن است كه در وصف گنجد. چه وصف ما محصول ذهن ماست و ذهن ما فقط چیزهایی را درمی‌یابد و می‌تواند توصیف كند كه قابل انتقال به ذهن ما باشند و متأسفانه، همه چیز قابل انتقال به ذهن ما نیست. ما در دو مورد كاملاً متضاد مجبوریم در ذهن خود چیزی بسازیم چون از واقعیت، چیزی به ذهن ما نمی‌آید و آن دو مورد عبارتند از:

1- عدم
2- وجود

در نظام اصالت ماهیت، ذهن می‌تواند با ماهیتها ارتباط برقرار كند. اما در نظام اصالت وجود، وجود یك امر واقعی و عینی بوده و هرگز قابل انتقال به ذهن نیست. در نتیجه فقط با مفاهیم انتزاعی سر و كار خواهد داشت. طبعاً برای رسیدن به واقعیت، راه و روش دیگری باید در پیش گرفت كه همان سیر و سلوك است. یعنی به جای تلاش برای انتقال واقعیت به ذهن باید بكوشیم كه خود را به واقعیت برسانیم و به مرتبه اتصال و وحدت و فنا نایل آییم وگرنه از تلاش ذهنی نتیجه‌ای نخواهیم گرفت.


به عقل نازی حكیم تا كی؟............به فكرت این ره نمی‌شود طی
به كنه ذاتش خرد برد پی.........................اگر رسد خس به قعر دریا

 


بلی در مواردی رابطه ذهن با واقعیت، به دلیل محدودیت ذهن و نامحدود و نامتناهی بودن واقعیت، رابطه خس و دریاست. این نكته در بیان اعجازآمیزی از امام باقر(ع) درباره خدا چنین مطرح شده است:
"كل ما میز تموه باوهامكم، فی ادق معانیه، مخلوق مصنوع مثلكم مردود الیكم."ثانیاً، همیشه میان "تجربه" و "تعبیر" فاصله هست. شما حوادث لذتبخش یا دردآوری را كه تجربه كرده‌اید، هرگز نتوانسته‌اید چنان‌كه باید و شاید به دیگران منتقل كنید. یعنی در واقع نتوانسته‌اید از آن تجربه تعبیر رسا و كاملی داشته باشید.

 

حافظ می‌گوید:


من به گوش خود از دهانش دوش...............سخنانی شنیده‌ام كه مپرس!


آن شنیدن برای حافظ یك تجربه است كه به تعبیر در نمی‌گنجد. عین‌القضات میان علم معمولی و معرفت شهودی این فرق را مطرح می‌كند كه حقایق قلمرو عقل و علم با زبان قابل بیان هستند و به اصطلاح تعبیرپذیرند، اما حقایق قلمرو تجربه به بیان درنمی‌آیند. و از اینجاست كه مولوی می‌گوید:
گرچه تفسیر زبان روشنگر است/ لیك عشق بی‌زبان روشن‌تر است

 

اما پیش از سیر در مدارج كمال نباید انتظار درك حقایق والا را داشته باشیم. با توجه به نكات مذكور، تعریف عشق مشكل و دشوار است ولیكن خوشبختانه حقیقتهای بزرگ كه در تعریف و تحدید نمی‌گنجند غیرقابل شناخت نیستند. بلكه این حقایق والا، از هر چیز دیگر روشن‌تر و آشكارترند و هر كسی كه بخواهد، مستقیماً می‌تواند با آن حقایق ارتباط برقرار كند اما بی‌واسطه، نه با واسطه كه:


آفتاب آمد دلیل آفتاب.............................گر دلیلت باید از وی رخ متاب

 

 

****************************

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 12:8  توسط کمند   |